لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 34

موضوع: داستانهای كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي)

  1. Top | #1
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع takht داستانهای كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي)

    يك داستان كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي)


    Mr Robinson never went to a dentist, because he was afraid:'

    but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist. The dentist did a lot of work in his mouth for a long time. On the last day Mr Robinson said to him, 'How much is all this work going to cost?' The dentist said, 'Twenty-five pounds,' but he did not ask him for the money.

    After a month Mr Robinson phoned the dentist and said, 'You haven't asked me for any money for your work last month.'

    'Oh,' the dentist answered, 'I never ask a gentleman for money.'

    'Then how do you live?' Mr Robinson asked.

    'Most gentlemen pay me quickly,' the dentist said, 'but some don't. I wait for my money for two months, and then I say, "That man isn't a gentleman," and then I ask him for my money.


    آقاي رابينسون هرگز به دندان‌پزشكي نرفته بود، براي اينكه مي‌ترسيد.
    اما بعد دندانش شروع به درد كرد، و به دندان‌پزشكي رفت. دندان‌پزشك بر روي دهان او وقت زيادي گذاشت و كلي كار كرد. در آخرين روز دكتر رابينسون به او گفت: هزينه‌ي تمام اين كارها چقدر مي‌شود؟ دندان‌پزشك گفت: بيست و پنج پوند. اما از او درخواست پول نكرد.

    بعد از يك ماه آقاي رابينسون به دندان‌پزشك زنگ زد و گفت: ماه گذشته شما از من تقاضاي هيچ پولي براي كارتان نكرديد.

    دندان‌پزشك پاسخ داد: آه، من هرگز از انسان‌هاي نجيب تقاضاي پول نمي‌كنم.

    آقاي رابينسون پرسيد: پس چگونه‌ زندگي مي‌كنيد.

    دندان‌پزشك گفت: بيشتر انسان‌هاي شريف به سرعت پول مرا مي‌دهند، اما بعضي‌ها نه. من براي پولم دو ماه صبر مي‌كنم، و بعد مي‌گويم «وي مرد شريفي نيست» و بعد از وي پولم را مي‌خواهم.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  2. 11 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 19 November 2008-1), Administrator (Monday 24 November 2008-1), alireza54 (Friday 16 January 2009-1), BeHdAbRa (Monday 24 November 2008-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), golshanart (Sunday 30 November 2008-1), heaven (Thursday 20 November 2008-1), moderator (Wednesday 19 November 2008-1), mojtaba mir (Saturday 23 October 2010-1), REZA (Wednesday 19 November 2008-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  3. Top | #2
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    يك داستان كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي)

    Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one,
    and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

    Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

    Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

    'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

    خانم هريس در روستاي كوچكي زندگي مي‌كند. شوهرش مرده است، اما يك پسر دارد. او (پسرش) بيست و يك ساله است و نامش جف است. او در يك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگي مي‌كرد، اما پس از آن در شهر كاري به دست آورد و رفت و در آنجا زندگي مي‌كرد. نام آن (شهر) گرين‌سي بود. آنجا كاملا از روستاي مادرش دور بود. و او (مادرش) از اين وضع خوشحال نبود، اما جف مي‌گفت: مادر، در روستا كار خوبي براي من وجود ندارد، و من مي‌توانم پول خوبي در گرين‌سي به دست بياورم و مقداري از آن را هر هفته براي شما بفرستم.

    يكشنبه‌ي قبل خانم هريس خيلي عصباني بود. او سوار قطار شد و به سمت خانه‌ي پسرش در گرين‌سي رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمي‌زني؟

    جف خنديد و گفت: اما مادر، شما كه تلفن نداريد.

    او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داري!.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  4. 10 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 19 November 2008-1), Administrator (Monday 24 November 2008-1), alireza54 (Friday 16 January 2009-1), BeHdAbRa (Monday 24 November 2008-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), golshanart (Sunday 30 November 2008-1), heaven (Thursday 20 November 2008-1), moderator (Wednesday 19 November 2008-1), REZA (Wednesday 19 November 2008-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  5. Top | #3
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    داستان كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي) agroup of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.

    This story teaches two lessons
    There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day
    A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
    So, be careful of what you say

    گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

    این داستان دو درس به ما می آموزد:
    1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
    2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
    پس مراقب آنجه می گویی باش.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  6. 11 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 24 November 2008-1), Administrator (Monday 24 November 2008-1), alireza54 (Friday 16 January 2009-1), BeHdAbRa (Monday 24 November 2008-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), heaven (Tuesday 25 November 2008-1), moderator (Monday 24 November 2008-1), Mr.Saeed-Mary (Saturday 29 May 2010-1), REZA (Monday 24 November 2008-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1), saeed m (Monday 30 August 2010-1)

  7. Top | #4
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    داستان طاووس و لاک پشت (با ترجمه ی فارسی)
    پارسیان (شاپرزفا)

    The Peacock and the Tortoise

    ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.
    One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
    The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
    The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
    A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
    “Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl.


    طاووس و لاک پشت

    روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
    یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظی کنه.
    شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
    لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  8. 6 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    alireza54 (Friday 16 January 2009-1), BeHdAbRa (Sunday 1 March 2009-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), moderator (Monday 8 December 2008-1), REZA (Wednesday 11 February 2009-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  9. Top | #5
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    هدایایی برای مادر (با ترجمه)
    GIFTS FOR MOTHER

    Four brothers left home for college, and they became successful doctors and lawyers and prospered. Some years later, they chatted after having dinner together. They discussed the gifts that they were able to give to their elderly mother, who lived far away in another city.

    The first said, “I had a big house built for Mama. The second said, “I had a hundred thousand dollar theater built in the house. The third said, “I had my Mercedes dealer deliver her an SL600 with a chauffeur. The fourth said, “Listen to this. You know how Mama loved reading the Bible and you know she can’t read it anymore because she can’t see very well. I met this monk who told me about a parrot that can recite the entire Bible. It took 20 monks 12 years to teach him. I had to pledge them $100,000 a year for 20 years to the church, but it was worth it. Mama just has to name the chapter and verse and the parrot will recite it.” The other brothers were impressed.

    After the holidays Mama sent out her Thank You notes. She wrote: Dear Milton, the house you built is so huge. I live in only one room, but I have to clean the whole house. Thanks anyway.

    Dear Mike, you gave me an expensive theater with Dolby sound, it could hold 50 people, but all my friends are dead, I’ve lost my hearing and I’m nearly blind. I’ll never use it. But thank you for the gesture just the same.

    Dear Marvin, I am too old to travel. I stay home, I have my groceries delivered, so I never use the Mercedes … and the driver you hired is a big jerk. But the thought was good. Thanks.

    Dearest Melvin, you were the only son to have the good sense to give a little thought to your gift. The chicken was delicious. Thank you.”


    چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن.

    اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
    چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

    پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.

    مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

    ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم

    ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  10. 6 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    alireza54 (Friday 16 January 2009-1), BeHdAbRa (Sunday 1 March 2009-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), moderator (Tuesday 30 December 2008-1), REZA (Wednesday 11 February 2009-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  11. Top | #6
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    داستان کوتاه انگلیسی (با ترجمه ی فارسی)


    A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen.
    He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered. "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home.”

    گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران) نوشیدنی‌اش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.
    او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟!» کسی پاسخی نداد. «بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت. کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینکه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم برم خونه.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  12. 6 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Abolfazl (Friday 7 May 2010-1), BeHdAbRa (Sunday 1 March 2009-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), moderator (Tuesday 30 December 2008-1), REZA (Wednesday 11 February 2009-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  13. Top | #7
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع takht

    پارسیان (شاپرزفا) يك داستان جالب انگليسي با ترجمه فارسي
    پارسیان (شاپرزفا) A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
    We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
    my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
    The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
    The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
    The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
    He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
    You'll love the answer...
    The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."
    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
    جواب زن خیلی جالب بود...
    زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  14. 6 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Abolfazl (Friday 7 May 2010-1), BeHdAbRa (Sunday 1 March 2009-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), moderator (Wednesday 11 February 2009-1), REZA (Wednesday 11 February 2009-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

  15. Top | #8
    mahpishoni آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    شماره عضویت
    2435
    نوشته ها
    1,087
    میانگین پست در روز
    0.54
    حالت مـن:
    Mehrabon
    تشکر ها
    1,100
    از این کاربر 2,833 بار در 999 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    پارسیان (شاپرزفا) متن های دو زبانه ( یک داستان انگلیسی با ترجمه فارسی )
    پارسیان (شاپرزفا) A man checked into a hotel. There was a computer in his room* so he decided to send an e-mail to his wife. However* he accidentally typed a wrong e-mail address* and without realizing his error he sent the e-mail.
    Meanwhile….Somewhere in Houston * a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail* expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message* she fainted. The widow’s son rushed into the room* found his mother on the floor* and saw the computer screen which read:
    To: My Loving Wife
    Subject: I’ve Reached
    Date: 2 May 2006
    I know you’re surprised to hear from me. They have computers here* and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
    Your loving hubby.
    مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.
    با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:
    به: همسر دوست داشتنی ام
    موضوع: من رسیدم
    تاریخ: دوم می 2006
    میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فرد
    زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
    دکتر شریعتی

  16. 5 کاربر مقابل از mahpishoni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Abolfazl (Friday 7 May 2010-1), BeHdAbRa (Sunday 1 March 2009-1), boys_boot (Wednesday 1 July 2009-1), moderator (Sunday 1 March 2009-1), rogan (Tuesday 8 June 2010-1)

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...