لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 49 تا 56 , از مجموع 92

موضوع: اشعار خواجه حافظ شیرازی....

  1. Top | #49
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    صنما با غم عشق تو چه تدبیرکنم
    تا به کی درغم توناله ی شبگیرکنم
    دل دیوانه ازآن شد که نصیحت شنود
    مگرش هم زسر زلف توزنجیرکنم
    آنچه درمدت هجرتوکشیدم هیهات
    دریکی نامه محال است که تحریرکنم
    باسرزلف تومجموع پریشانی خود
    کو مجالی که سراسر همه تقریرکنم
    آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
    درنظر نقش رخ خوب توتصویرکنم
    گربدانم که وصال توبدین دست دهد
    دین ودل راهمه دربازم وتوفیرکنم
    دورشوازبرم ای واعظ وبیهوده مگوی
    من نه آنم که دگر گوش به تزویرکنم
    نیست امّید صلاحی زفساد حافظ
    چون که تقدیرچنین است چه تدبیرکنم
    *************
    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
    وندر این کار دل خویش به دریا فکنم
    از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی
    کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
    مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدارآنجاست
    می کنم جهدکه خودرامگرآنجا فکنم
    بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
    تا چو زلفت سر سودا زده درپافکنم
    خورده ام تیرفلک باده بده تاسرمست
    عقده دربند کمرترکش جوزافکنم
    جرعه ی جام براین تخت روان افشانم
    غلغل چنگ دراین گنبد مینا فکنم
    حافظا تکیه برایام چو سهواست وخطا
    من چراعشرت امروز به فردا فکنم
    **********
    دوش سودای رُخَش گفتم زسربیرون کنم
    گفت کوزنجیر تا تدبیراین مجنون کنم
    قامتش را سروگفتم سرکشید ازمن به خشم
    دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم
    نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
    عشوه ای فرمای تامن طبع راموزون کنم
    زرد رویی می کشم زان طبع نازک بی گناه
    ساقیا جامی بده تا چهره راگلگون کنم
    ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
    رَبع را برهم زنم اطلال راجیحون کنم
    من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
    صدگدای همچو خود رابعدازاین قارون کنم
    ای مه صاحب قران ازبنده حافظ یادکن
    تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
    *************
    به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
    بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
    سخن درست بگویم نمی توانم دید
    که می خورند حریفان ومن نظاره کنم
    چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
    پیاله گیرم وازشوق جامه پاره کنم
    به دور لاله دماغ مراعلاج کنید
    گر ازمیانه ی بزم طرب کناره کنم
    زروی دوست مراچون گل مرادشکفت
    حواله ی سردشمن به سنگ خاره کنم
    گدای میکده ام لیک وقت مستی بین
    که ناز برفلک وحکم برستاره کنم
    مراکه نیست ره ورسم لقمه پرهیزی
    چراملامت رند شراب خواره کنم
    به تخت گل بنشانم بتی چوسلطانی
    ز سنبل وسمنش ساز طوق ویاره کنم
    زباده خوردن پنهان ملول شد حافظ
    به بانگ بربط ونی رازش آشکاره کنم
    **********
    حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
    من لاف عقل می زنم این کارکی کنم
    مطرب کجاست تا همه محصول زهدوعلم
    در کارچنگ و بربط و آواز نی کنم
    از قیل وقال مدرسه حالی دلم گرفت
    یکچند نیزخدمت معشوق ومی کنم
    کی بود درزمانه وفا جام می بیار
    تا من حکایت جم وکاووس کی کنم
    ازنامه ی سیاه نترسم که روزحشر
    بافیض لطف او صدازاین نامه طی کنم
    کوپیک صبح تا گله های شب فراق
    با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
    این جان عاریت که به حافظ سپرددوست
    روزی رُخَش ببینم وتسلیم وی کنم
    ***********
    روزگاری شد که درمیخانه خدمت می کنم
    در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
    تاکی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام
    درکمینم وانتظار وقت فرصت می کنم
    واعظ ما بوی حق نشنید بشنوکاین سخن
    درحضورش نیزمی گویم نه غیبت می کنم
    با صبا افتان وخیزان می روم تاکوی دوست
    وزرفیقان ره استمداد همت می کنم
    خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش ازاین
    لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم
    زلف دلبر دام راه وغمزه اش تیربلاست
    یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم
    دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
    زین دلیری ها که من درکنج خلوت می کنم
    حافظم درمجلسی دُردی کشم درمحفلی
    بنگراین شوخی که چون باخلق صنعت می کنم
    ***********
    من ترک عشق شاهد وساغرنمی کنم
    صد بار توبه کردم ودیگر نمی کنم
    باغ بهشت و سایه ی طوبیّ و قصرحور
    با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
    تلقین ودرس اهل نظریک اشارت است
    گفتم کنایتی ّ و مکرّر نمی کنم
    هرگز نمی شود زسرخود خبر مرا
    تا درمیان میکده سر بر نمی کنم
    ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
    محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
    این تقوی ام تمام که با شاهدان شهر
    ناز وکرشمه بر سر منبر نمی کنم
    حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
    من ترک خاک بوسی این در نمی کنم
    ************
    به مژگان سیه کردی هزاران رخنه دردینم
    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
    الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد
    مرا روزی مباد آن دم که بی یاد توبنشینم
    جهان پیراست وبی بنیاد ازاین فرهادکش فریاد
    که کرد افسون ونیرنگش ملول ازجان شیرینم
    زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
    بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
    جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
    که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم
    اگربرجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
    حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
    صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
    که غوغا می کند درسر خیال خواب دوشینم
    شب رحلت هم ازبستر روم درقصر حورالعین
    اگر دروقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
    حدیث آرزومندی که دراین نامه ثبت افتاد
    همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
    *************

  2. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Friday 24 April 2009-1), Administrator (Sunday 26 April 2009-1), moderator (Friday 24 April 2009-1)

  3. Top | #50
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    حالیا مصلحت وقت درآن می بینم
    که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم
    جام می گیرم وازاهل ریا دور شوم
    یعنی ازاهل جهان پاک دلی بگزینم
    جز صراحیّ وکتابم نبوَد یار وندیم
    تا حریفان دغا رابه جهان کم بینم
    سربه آزادگی ازخلق برآرم چون سرو
    گردهد دست که دامن زجهان درچینم
    بس که درخرقه ی آلوده زدم لاف صلاح
    شرمسار ازرخ ساقیّ ومی رنگینم
    سینه ی تنگ من وبارغم او هیهات
    مرد این بار گران نیست دل مسکینم
    من اگررند خراباتم وگر زاهدشهر
    این متاعم که همی بینی وکمترزینم
    بنده ی آصف عهدم دلم ازراه مبر
    که اگر دم زنم ازچرخ بخواهد کینم
    بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
    که مکدّر شود آیینه ی مهرآیینم
    ************
    گَرَم ازدست برخیزد که بادلدار بنشینم
    زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم
    شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهدبرد
    لبم برلب نه ای ساقیّ وبستان جان شیرینم
    مگردیوانه خواهم شددراین سودا که شب تا روز
    سخن با ماه می گویم پری درخواب می بینم
    لبت شکّر به مستان داد وچشمت می به میخواران
    منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
    چو هرخاکی که بادآوردفیضی بردازانعامت
    زحال بنده یادآور که خدمتکار دیرینم
    نه هرکو نقش نظمی زدکلامش دلپذیر افتد
    تذَروِ طُرفِه من گیرم که چالاک است شاهینم
    اگر باورنمی داری رو ازصورتگر چین پرس
    که مانی نسخه می خواهدزنوک کلک مشکینم
    وفاداریّ وحق گویی نه کارهرکسی باشد
    غلام آصف ثانی جلال الحقّ والدّینم
    رموز مستی ورندی زمن بشنو نه ازواعظ
    که با جام وقدح هردم ندیم ماه وپروینم
    ***********
    درخرابات مغان نور خدا می بینم
    این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم
    جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو
    خانه می بینی ومن خانه خدا می بینم
    خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
    فکردور است همانا که خطا می بینم
    سوز دل اشک روان آه سحرناله ی شب
    این همه ازنظرلطف شما می بینم
    هردم ازروی تونقشی زندَم راه خیال
    باکه گویم که دراین پرده چها می بینم
    کس ندیده است زمشک ختن ونافه ی چین
    آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
    دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
    که من اورا زمحبّان شما می بینم
    ***********
    غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
    دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
    به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
    چراکه مصلحت خود در آن نمی بینم
    زآفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
    چراکه طالع وقت آن چنان نمی بینم
    نشان اهل خدا عاشقیست باخوددار
    که درمشایخ شهراین نشان نمی بینم
    بدین دودیده ی حیران من هزارافسوس
    که با دوآینه رویش عیان نمی بینم
    قد تو تابشد ازجویبار دیده ی من
    به جای سرو جزآب روان نمی بینم
    دراین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
    بین که اهل دلی درمیان نمی بینم
    من وسفینه ی حافظ که جز دراین دریا
    بضاعت سخن دُرفشان نمی بینم
    ***********
    خرّم آن روز کزاین منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
    گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
    من به بوی سرآن زلف پریشان بروم
    دلم ازوحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم وتا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار ودل بی طاقت
    به هواداری آن سروخرامان بروم
    درره او چو قلم گر به سرم باید رفت
    با دل زخم کش ودیده ی گریان بروم
    نذر کردم گرازاین غم به درآیم روزی
    تادرمیکده شادان وغزلخوان بروم
    به هواداری اوذرّه صفت رقص کنان
    تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
    تازیان را غم احوال گرانباران نیست
    پارسایان مددی تا خوش وآسان بروم
    ور چو حافظ زبیابان نبرم ره بیرون
    همره کوکبه ی آصف دوران بروم
    **********
    گر ازاین منزل ویران به سوی خانه روم
    دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
    زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
    نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
    تا بگویم که چه کشفم شد ازاین سیروسلوک
    به در صومعه با بربط و پیمانه روم
    آشنایان ره عشق گرَم خون بخورند
    ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
    بعد ازاین دست من وزلف چو زنجیرنگار
    چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
    گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
    سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم
    خرّم آن دم که چو حافظ به تولاّی وزیر
    سرخوش ازمیکده بادوست به کاشانه روم
    ************
    آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
    خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
    من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
    بنده ی معتقد و چاکر دولت خواهم
    بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
    ذرّه ی خاکم ودرکوی توام جای خوش است
    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
    پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
    وندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم
    صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن
    حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
    با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
    تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
    مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
    آه اگر دامن حُسن تو بگیرد آهم
    خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت
    با همه پادشهی بنده ی توران شاهم
    ************

  4. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Friday 24 April 2009-1), Administrator (Sunday 26 April 2009-1), moderator (Friday 24 April 2009-1)

  5. Top | #51
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دیدار شد میسّر و بوس و کنار هم
    از بخت شکر دارم و از روزگار هم
    زاهد برو که طالع اگرطالع من است
    جامم به دست باشد و زلف نگارهم
    ما عیب کس به مستی ورندی نمی کنیم
    لعل بتان خوشست ومی خوشگوار هم
    ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
    وزمی جهان پراست وبت میگسارهم
    خاطربه دست تفرقه دادن نه زیرکیست
    مجموعه ای بخواه وصراحی بیارهم
    بر خاکیان عشق فشان جرعه ی لبش
    تا خاک لعل گون شود ومشکبار هم
    آن شد که چشم بدنگران بودی ازکمین
    خصم ازمیان برفت وسرشک ازکنارهم
    چون کاینات جمله به بوی توزنده اند
    ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
    چون آب روی لاله وگل فیض حسن توست
    ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
    حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
    وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
    برهان ملک ودین که زدست وزارتش
    ایّام کان یمین شد و دریا یسار هم
    بر یاد رأی انور او آسمان به صبح
    جان می کند فدا و کوکب نثار هم
    گوی زمین ربوده ی چوگان عدل اوست
    وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
    عزم سبک عنان تو درجنبش آورد
    این پایدار مرکز عالی مدار هم
    تا ازنتیجه ی فلک وطور دور اوست
    تبدیل ماه وسال وخزان وبهار هم
    خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
    وز ساقیان سرو قد گلعذار هم
    *************
    دردم از یار است ودرمان نیز هم
    دل فدای او شد و جان نیز هم
    این که می گویند آن خوشتر زحُسن
    یار ما این دارد و آن نیز هم
    یاد باد آن کو به قصد خون ما
    عهد را بشکست وپیمان نیز هم
    دوستان در پرده می گویم سخن
    گفته خواهد شد به دستان نیزهم
    چون سرآمد دولت شبهای وصل
    بگذرد ایام هجران نیز هم
    هردو عالم یک فروغ روی اوست
    گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
    اعتمادی نیست بر کار جهان
    بلکه بر گردون گردان نیز هم
    عاشق از قاضی نترسد می بیار
    بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
    محتسب داند که حافظ عاشق است
    واصف ملک سلیمان نیز هم
    *************
    ما بیغمان مست دل ازدست داده ایم
    همراز عشق وهم نفس جام باده ایم
    بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
    تا کار خود زابروی جانان گشاده ایم
    ای گل تودوش داغ صبوحی کشیده ای
    ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
    پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
    گو باده صاف کن که به عذرایستاده ایم
    کار از تو می رود مددی ای دلیل راه
    کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم
    چون لاله می مبین وقدح درمیان کار
    این داغ بین که بردل خونین نهاده ایم
    گفتی که حافظ این همه رنگ وخیال چیست
    نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
    ************
    عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
    روی و ریای خلق به یکسو نهاده ایم
    طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
    در راه جام و ساقی مهرو نهاده ایم
    هم جان بدان دونرگس جادو سپرده ایم
    هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم
    عمری گذشت تا به امید اشارتی
    چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم
    ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم
    ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم
    تا سِحر چشم یار چه بازی کند که باز
    بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
    بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
    همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
    در گوشه ی امید چو نظّار گان ماه
    چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم
    گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست
    در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم
    ***********
    ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم
    از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
    رهرو منزل عشقیم و ز سر حدّ عدم
    تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
    سبزه ی خطّ تو دیدیم و زبستان بهشت
    به طلب کاری این مهرگیاه آمده ایم
    با چنین گنج که شد خازن او روح امین
    به گدایی به در خانه ی شاه آمده ایم
    لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
    که دراین بحر کرَم غرق گناه آمده ایم
    آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
    که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
    حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما
    از پی قافله با آتش آه آمده ایم
    *************
    ویرایش توسط parneyan : Saturday 25 April 2009-1 در ساعت 08:29 PM

  6. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Sunday 26 April 2009-1), moderator (Saturday 25 April 2009-1)

  7. Top | #52
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    فـتـوی پیـر مغـان دارم و قولیـست قدیم
    که حرامست می آنجا که نه یاراست ندیم
    چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
    روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
    تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
    سالهـا شـد که منم بـر در میخانه مقیم
    مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
    ای نسیم سحری یـاد دهش عهد قدیم
    بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
    سربر آرد زگِلَم رقص کنان عظم رمیم
    دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
    ظاهرا" عهد فرامش نکند خلق کریم
    غنچه گو تنگ دل ازکار فروبسته مباش
    کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
    فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر کن
    درد عاشق نشود بِه به مداوای حکیم
    گوهر معرفت آموز که با خود ببری
    که نصیب دگران است نصاب زر وسیم
    دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
    ورنه آدم نبَرَد صرفه زشیطان رجیم
    حافظ ار سیم وزرت نیست چه شدشاکرباش
    چه به از دولت لطف سخن وطبع سلیم
    **********
    خـیـز تـا از در میخانه گشادی طلبیم
    بـه ره دوســت نشینیم ومـرادی طلبیم
    زاد راه حـرم وصـل نداریم مگر
    به گدایی ز در میکـده زادی طلبیم
    اشک آلوده ی ما گرچه روانست ولی
    به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
    لذّت داغ غمت بردل ما باد حرام
    اگر ازجور غم عشق تو دادی طلبیم
    نقطه ی خال تو بر لوح بصر نتوان زد
    مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
    عشوه ای ازلب شیرین تودل خواست به جان
    به شکر خنده لبت گفت مزادی طلبیم
    تا بوَد نسخه ی عطری دل سودا زده را
    از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
    چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد
    مـا بـه امّیـد غمت خاطر شادی طلبیم
    بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
    خـیـز تـا از در میخانه گشادی طلبیم
    **********
    ما زیاران چشم یاری داشتیم
    خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
    تا درخت دوستی بر کی دهد
    حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
    گفت و گو آیین درویشی نبود
    ورنه با تو ماجراها داشتیم
    شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
    ما غلط کردیم وصلح انگاشتیم
    گلبن حُسنَت نه خود شد دل فروز
    ما دم همّت بر او بگماشتیم
    نکته ها رفت وشکایت کس نکرد
    جانب حرمت فرو نگذاشتیم
    گفت خود دادی به ما دل حافظا
    ما محصّل بر کسی نگماشتیم
    ***********
    صلاح از ما چه می جویی که مستان راصلا گفتیم
    بـه دور نـرگـس مستـت سلامـت را دعـا گفتیم
    در میخانه ام بگشـا کـه هیـچ از خانـقـه نگشود
    گرَت باور بوَد ورنه سخن این بود و مـا گفتیم
    من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
    بـلایـی کـز حـبـیـب آیــد هـزارش مـرحبـا گفتیم
    اگـر بـر مـن نبخشایـی پشیمانـی خـوری آخـر
    بـه خاطـر دار ایـن معنی که در خدمت کجا گفتیم
    قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد
    کـه ایـن نسبـت چرا کردیم واین بهتان چرا گفتیم
    جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید
    جـزای آن کـه بـا زلفـت سخـن از چیـن خطـا گفتیم
    تـو آتـش گشـتی ای حـافـظ ولـی بـا یـار در نگرفت
    ز بـد عهـدیّ گـل گـویـی حکـایـت بـا صبـا گفتیم
    ************
    ما درس سحر در سر میخانه نهادیم
    محصـول دعـا در ره جانانه نهادیم
    در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
    این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
    سلطان ازل گنج غم عشق به ماداد
    تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
    در دل ندهم ره پس ازاین مهر بتان را
    مُهر لب او بردر این خانه نهادیم
    در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
    بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم
    چون می رود این کشتی سرگشته که آخر
    جان در سرآن گوهر یکدانه نهادیم
    المنّة لله که چو ما بی دل ودین بود
    آن را که لقب عاقل وفرزانه نهادیم
    قانع به خیالی زتو بودیم چو حافظ
    یارب چه گدا همّت وبیگانه نهادیم
    ***********
    بگـذار تا زشارع میخانه بگذریم
    کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
    روزنخست چون دم رندی زدیم وعشق
    شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
    جایی که تخت ومسند جم می رود به باد
    گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
    تا بو که دست در کمراوتوان زدن
    در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
    واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
    با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
    چون صوفیان به حالت رقصند مقتدا
    ما نیز هم به شعبده دستی بر آوریم
    از جرعه ی تو خاک زمین درّولعل یافت
    بیچاره ما که پیش تو ازخاک کمتریم
    حافظ چو ره به کنگره ی کاخ وصل نیست
    با خاک آستانه ی این در به سر بریم
    **********

  8. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Sunday 26 April 2009-1), moderator (Tuesday 28 April 2009-1)

  9. Top | #53
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم
    شطح وطامات به بازار خرافات بریم
    سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
    دلق بسطامی وسجاده ی طامات بریم
    تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
    چنگ صبحی به در پیرمناجات بریم
    با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
    همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
    کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم
    علَم عشق تو بر بام سماوات بریم
    خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
    همه بر فرق سراز بهر مباهات بریم
    ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
    از گلستانش به زندان مکافات بریم
    شرممان باد زپشمینه ی آلوده ی خویش
    گر بدین فضل وهنر نام کرامات بریم
    قدر وقت ار نشناسد دل وکاری نکند
    بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
    فتنه می بارد ازاین سقف مقرنس برخیز
    تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
    در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
    ره بپرسیم مگر پی به مهمّات بریم
    حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
    حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
    ***************
    بـیـا تـا گـل بـرافشانیم و مـی در سـاغـر اندازیم
    فـلـک را سـقـف بشکافیـم و طـرحی نودراندازیم
    اگـر غـم لشکـر انگیـزد کـه خـون عاشـقـان ریـزد
    مـن و سـاقـی بـه هـم تـازیم و بنیـادش بـراندازیم
    شـراب ارغـوانی را گـلاب انـدر قـدح ریـزیـم
    نـسـیـم عـطـر گـردان را شـکـر درمـجـمـر اندازیم
    چودردست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
    کـه دسـت افشـان غـزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
    صـبــا خـاک وجـود مـا بـدان عـالـی جـنـاب انـداز
    بـوَد کـان شـاه خـوبـان را نـظـر بـر مـنـظـراندازیم
    یـکـی از عـقـل مـی لافـد یـکـی طـامـات می بافد
    بـیـا کـایـن داوری ها را بـه پـیـش داور اندازیم
    بـهـشـت عـدن اگـر خـواهی بـیـا بـا مـا بـه میخانه
    کـه از پـای خُـمـَت روزی بـه حـوض کوثر اندازیم
    سخـن دانـیّ و خـوش خـوانی نمـی ورزنـد در شیراز
    بـیـا حـافـظ کـه تـا خـود را بـه ملـک دیـگـر اندازیم
    ****************
    صوفی بیا که خرقه ی سالوس برکشیم
    وین نقش زرق را خط بطلان به سرکشیم
    نذر وفتوح صومعه در وجه می نهیم
    دلـق ریـا بـه آب خرابـات بـر کشـیم
    فردا اگر نه روضه ی رضوان به مادهند
    غلمان ز روضه ی حور زجنّت به درکشیم
    بیرون جهیم سرخوش وازبزم صوفیان
    غارت کنیم باده وشاهد به بر کشیم
    عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
    روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
    سرّ خدا که در تتق غیب منزوی است
    مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
    کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو
    گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
    حافظ نه حدّ ماست چنین لافها زدن
    پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
    ****************
    دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
    سخن اهل دل است این وبه جان بنیوشیم
    نیست در کس کرم ووقت طرب می گذرد
    چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
    خوش هوایی است فرح بخش خدایا بفرست
    نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
    ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنراست
    چون از این غصه ننالیم وچرا نخروشیم
    گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
    لاجرم زآتش حرمان وهوس می جوشیم
    می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
    چشم بد دور که بی مطرب ومی مدهوشیم
    حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
    بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
    ****************
    ما شبی دست برآریم ودعایی بکنیم
    غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم
    دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
    تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
    آن که بی جرم برنجید وبه تیغم زدورفت
    بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
    خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
    تا در آن آب وهوا نشو ونمایی بکنیم
    مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
    کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
    سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
    طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
    دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
    تا به قول و غزلش ساز ونوایی بکنیم
    *****************
    مـا نـگوییـم بـد و مـیل بـه ناحـق نکنیم
    جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
    عیب درویش و توانگر به کم وبیش بد است
    کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
    رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
    سرحق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
    شاه اگر جرعه ی رندان نه به حرمت نوشد
    التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
    خوش برانیم جهان در نظر راهروان
    فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
    آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
    تکیه آن به که براین بحر معلّق نکنیم
    گر بدی گفت حسودیّ و رفیقی رنجید
    گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
    حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم براو
    ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
    *****************

  10. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 28 April 2009-1)

  11. Top | #54
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    سرم خوش است وبه بانگ بلند می گویم
    کـه مـن نسیـم حیـات از پـیـالـه می جویم
    عبـوس زهـد بـه وجـه خمـار نـنـشـیـنـد
    مُــرید خرقه ی دُردی کشان خوشخویم
    شدم فسانه به سرگشتگیّ و ابروی دوست
    کشید در خم چوگان خویش چون گویم
    گرَم نه پیر مغان در بـه روی بگشاید
    کـدام در بـزنـم چـاره از کجـا جویم
    مکن دراین چمنم سرزنش به خودرویی
    چنان کـه پـرورشـم می دهند می رویم
    تـو خـانـقـاه و خـرابـات در میانه مبین
    خـدا گـواه کـه هـرجـا که هست بـا اویم
    غـبار راه طلب کیمیای بهـروزی است
    غـلام دولـت آن خـاک عـنـبـرین بـویم
    ز شـوق نـرگس مسـت بـلـنـد بالایی
    چـو لالـه بـا قـدح افتاده بـر لب جویم
    بیار می که به فتویّ حافظ از دل پاک
    غـبـار زرق بـه فیض قـدح فرو شویم
    *************
    بـارهـا گفتـه ام و بـار دگـر می گویم
    که من دلشده این ره نه به خودمی پویم
    در پس آیـنـه طوطی صفتم داشته اند
    آن چـه اسـتـاد ازل گفت بگو می گویم
    من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
    که ازآن دست که او می کشدم می رویم
    دوستـان عـیـب مـن بـیـدل حیران مکنید
    گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
    گرچه با دلق ملمّع می گلگون عیب است
    مکنم عیب کز او رنگ ریا می شویم
    خنده و گریه ی عشّاق زجایی دگر است
    می سرایم به شب و وقت سحر می مویم
    حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
    گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم
    ***************
    گرچه ما بندگان پادشهیم
    پادشاهان ملک صبحگهیم
    گنج درآستین وکیسه تهی
    جام گیتی نما وخاک رهیم
    هوشیارحضورومست غرور
    بحرتوحید وغرقه ی گنهیم
    شاهد بخت چون کرشمه کند
    ماش آیینه ی رخ چو مهیم
    شاه بیدار بخت راهرشب
    ما نگهبان افسر و کُلَهیم
    گوغنیمت شمار صحبت ما
    که تودرخواب ومابه دیده گهیم
    شاه منصورواقف است که ما
    روی همّت به هرکجاکه نهیم
    دشمنان را زخون کفن سازیم
    دوستان را قبای فتح دهیم
    رنگ تزویر پیش ما نبوَد
    شیر سرخیم وافعی سیهیم
    وام حافظ بگو که باز دهند
    کرده ای اعتراف وماگوهیم
    *************
    فاتحه ای چو آمدی برسرخسته ای بخوان
    لب بگشا که می دهدلعل لبت به مرده جان
    آن که به پرسش آمدوفاتحه خواندومی رود
    گو نفسی که روح رامی کنم ازپی اش روان
    ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین
    کاین دم و دود سینه ام باردل است برزبان
    گرچه تب استخوان من کرد زمهر گرم ورفت
    همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان
    حال دلم زخال تو هست درآتشش وطن
    چشمم ازآن دوچشم توخسته شده است وناتوان
    باز نشان حرارتم زآب دو دیده و ببین
    نبض مراکه می دهد هیچ ز زندگی نشان
    آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است
    شیشه ام ازچه می برد پیش طبیب هر زمان
    حافظ از آب زندگی شعر توداد شربتم
    ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
    *************
    چندان که گفتم غم با طبیبان
    درمان نکردند مسکین غریبان
    آن گل که هردم دردست بادی است
    گو شرم بادش از عندلیبان
    یارب امان ده تا باز بیند
    چشم محبّان روی حبیبان
    دُرج محبت برمُهر خودنیست
    یارب مبادا کام رقیبان
    ای منعم آخر برخوان جودت
    تا چند باشیم از بی نصیبان
    حافظ نگشتی شیدای گیتی
    گر می شنیدی پند ادیبان
    ************
    می سوزم از فراقت روی ازجفا بگردان
    هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان
    مه جلوه می نماید برسبزخنگ گردون
    تا اوبه سردرآید بـر رخش پا بگردان
    مرغول را برافشان یعنی به رغم سنبل
    گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
    یغمای عقل ودین را بیرون خرام وسرمست
    در سر کلاه بشکن دربر قبا بگردان
    ای نور چشم مستان در عین انتظارم
    چنگ حزین وجامی بنواز یا بگردان
    دوران همی نویسد برعارضش خطی خوش
    یارب نوشته ی بد ازیارما بگردان
    حافظ زخوب رویان بختت جزاین قدرنیست
    گرنیستت رضایی حکم قضا بگردان
    **************

  12. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Wednesday 29 April 2009-1)

  13. Top | #55
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
    وآن سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
    دل آزرده ی مـا را بـه نـسـیـمـی بـنـواز
    یعنی آن جان زتـن رفته به تـن باز رسان
    ماه وخورشید به منزل چو به امر تورسند
    یـار مهروی مـرا نـیـز بـه مـن باز رسان
    دیـده ها در طلب لـعل یـمـانی خـون شد
    یارب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان
    بــرو ای طــایر مـیـمـون هـمـایـون آثـار
    پـیـش عـنـقـا سـخـن زاغ وزغن باز رسان
    سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
    بشنو ای پیک خبر گیر وسخن باز رسان
    آن که بودی وطـنـش دیده ی حافظ یارب
    بـه مـرادش زغـریبی به وطن باز رسان
    ****************
    خدا راکم نشین با خرقه پوشان
    رخ از رندان بی سامان مپوشان
    دراین خرقه بسی آلودگی هست
    خوشا وقت قبای می فروشان
    دراین صوفی وشان دردی ندیدم
    که صافی باد عیش دُرد نوشان
    تو نازک طبعی و طاقت نیاری
    گرانی های مشتی دلق پوشان
    چو مستم کرده ای مستور منشین
    چو نوشم داده ای زهرم منوشان
    بیا وز غبن این سالوسیان بین
    صراحی خون دل وبربط خروشان
    ز دل گرمی ّ حافظ بـر حذر باش
    که دارد سینه ای چون دیگ جوشان
    ***************
    ماه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
    که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
    مست بگذشت ونظر برمن درویش انداخت
    گفت:ای چشم وچراغ همه شیرین سخنان
    تا کی از سیم وزرت کیسه تهی خواهدبود
    بنده ی من شو و برخور زهمه سیم تنان
    کمتر از ذرّه نیی پست مشو مهر بورز
    تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
    به جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
    شادی زهره جبینان خور ونازک بدنان
    پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
    گفت:پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
    دامن دوست به دست آر وزدشمن بگسل
    مرد یزدان شو و فارغ گذر ازاهرمنان
    با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
    که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
    گفت:حافظ من وتو محرم این راز نه ایم
    از می لعل حکایت کن وشیرین دهنان
    **************
    بهار وگل طرب انگیز گشت وتوبه شکن
    بـه شـادی رخ گـل بـیـخ غم زدل برکن
    رسید باد صبا غنچه در هواداری
    زخود برون شد وبرخود درید پیراهن
    طریق صدق بیاموز ازآب صافی دل
    به راستی طلب آزادگی زسرو چمن
    زدستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
    شکنج گیسوی سنبل ببین به روی چمن
    عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد
    معاینه دل ودین می برد به وجه حسَن
    صفیر بلبل شوریده ونفیر هزار
    برای وصل گل آمد برون زبیت حزن
    حدیث صحبت خوبان وجام باده بگو
    به قول حافظ وفتویّ پیر صاحب فن
    ***************
    چو گل هردم به بویت جامه درتن
    کنم چـاک از گـریبان تـا بـه دامن
    تنت را دید گل گویی که در باغ
    چـو مستان جامه را بـدرید برتن
    من ازدست غمت مشکل برم جان
    ولی دل را تو آسان بردی از من
    به قول دشمنان برگشتی از دوست
    نگردد هیـچ کس بـا دوست دشمن
    تـنـت درجـامـه چـون درجام باده
    دلـت درسـیـنـه چون در سیم آهن
    ببار ای شمع اشک از چشم خونین
    کـه شـد سـوز دلت بـرخلق روشن
    مکـن کـز سـیـنـه ام آه جـگرسـوز
    بـرآیـد هـمـچـو دود از راه روزن
    دلـم را مـشـکـن و در پـا مـیـنـداز
    که دارد در سر زلـف تـو مسکن
    چودل درزلف توبسته است حافظ
    بدین سـان کـار او در پا مـیـفـکن
    **************
    افسر سلطان گل پیدا شد ازطرف چمن
    مقدمش یارب مبارک باد برسرو وسمن
    خوش به جای خویشتن بوداین نشست خسروی
    تا نشیند هرکسی اکنون به جای خویشتن
    خاتم جم را بشارت ده به حُسن خاتمت
    که اسم اعظم کرد ازاوکوتاه دست اهرمن
    تا ابد معمورباد این خانه کزخاک درش
    هرنفس با بوی رحمان می وزدباد یمن
    شوکت پور پشنگ وتیغ عالم گیر او
    در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
    خنگ چوگانیّ چرخت رام شد در زیر زین
    شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
    جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
    تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
    بعد ازاین نشگفت اگر بانکهت خلق خوشت
    خیزد ازصحرای ایذج نافه ی مشک ختن
    گوشه گیران انتظار جلوه ی خوش می کنند
    برشکن طرف کلاه وبرقع از رخ برفکن
    مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
    ساقیا می ده به قول مستشار موتمن
    ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
    تا ازآن جام زرافشان جرعه ای بخشدبه من
    **************

  14. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Wednesday 29 April 2009-1)

  15. Top | #56
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    4,987
    میانگین پست در روز
    2.42
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    9,023
    از این کاربر 11,024 بار در 4,512 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    خوشتر از فکر می وجام چه خواهد بودن
    تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
    غم دل چند توان خورد که ایام نماند
    گو نه دل باش ونه ایام چه خواهد بودن
    مرغ کم حوصله را گوغم خود خورکه براو
    رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
    باده خور غم مخور وپند مقلّد منیوش
    اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
    دسترنج تو همان به که شودصرف به کام
    دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
    پیرمیخانه همی خواند معمّایی دوش
    ازخط جام که فرجام چه خواهد بودن
    بردم از ره دل حافظ به دف وچنگ وغزل
    تا جزای من بدنام چه خواهد بودن
    **********
    دانـی کـه چـیـسـت دولـت دیـدار یـار دیدن
    در کـوی او گـدایـی بـر خـسـروی گـزیدن
    از جـان طـمـع بـریـدن آسـان بـوَد ولیکن
    از دوسـتـان جـانی مـشـکل تـوان بـریدن
    خواهم شدن به بستان چون غنچه بادل تنگ
    وآنـجا بـه نـیـک نـامـی پـیـراهـنـی دریدن
    گَـه چـون نـسـیـم بـا گـل راز نـهـفـتـه گفتن
    گَـه سـرّ عـشـق بـازی از بـلـبـلـان شـنـیـدن
    بـوسـیـدن لـب یـار اوّل ز دسـت مـگـذار
    کآخـر مـلـول گـردی از دسـت ولـب گـزیـدن
    فـرصـت شـمـارصـحـبـت کزاین دوراهه منزل
    چـون بـگـذریـم دیـگرنـتـوان بـه هـم رسـیـدن
    گـویـی بـرفـت حافظ از یـاد شـاه یـحـیـی
    یـارب بــه یــادش آور درویـش پــروریــدن
    ****************
    منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
    منم کـه دیـده نـیـالـوده ام بـه بـد دیـدن
    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
    کـه در طـریـقـت ما کافریست رنجیدن
    به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
    بخواست جام می و گفت:عیب پوشیدن
    مـراد دل ز تـمـاشـای باغ عالم چیست
    به دست مردم چشم از رخ توگل چیدن
    به می پرستی ازآن نقش خودزدم برآب
    کـه تـا خـراب کـنـم نقش خود پرستیدن
    بـه رحـمـت سـر زلـف تـو واثـقـم ورنه
    کشش چو نبوَد ازآن سوچه سود کوشیدن
    عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
    که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
    ز خـطّ یـار بـیـامـوز مـهـر بـا رخ خوب
    که گرد عارض خوبان خوشَست گردیدن
    مبوس جـز لـب سـاقـیّ وجـام مـی حافظ
    که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
    *************
    ای روی مـاه مـنـظـر تـو نوبهار حُسن
    خال وخط تو مرکزحسن ومدار حسن
    درچشم پر خمار تـو پنهان فسون سحر
    درزلـف بـیـقـرار تـو پـیـدا قـرار حسن
    ماهی نتافت هـمـچو تـو ازبرج نیکویی
    سروی نخاست چون قدت ازجویبارحسن
    خـرّم شد از ملاحت تـو عـهـد دلـبـری
    فرّخ شد از لطافت تو روزگـار حسن
    از دام زلف ودانه ی خال تودرجهان
    یک مرغ دل نماند نگشته شکارحسن
    دایم به لطف دایه ی طبع ازمیان جان
    می پرورد بـه ناز تورادر کنار حسن
    گـرد لـبـت بنفشه از آن تازه وتراست
    کآب حیات می خورد از جویبار حسن
    حافظ طـمـع بـریـد کـه بـیـنـد نظیر تو
    دیّار نیست جز رُخَت اندر دیار حسن
    **************
    گـلـبـرگ را ز سـنـبـل مشکین نقاب کن
    یعنی کـه رخ بپوش وجـهـانی خـراب کن
    بفشان عـرق ز چـهـره و اطراف باغ را
    چون شیشه های دیده ی ما پـرگلاب کن
    ایّام گل چـو عمر بـه رفتن شتاب کرد
    ساقـی به دور باده ی گلگون شتاب کن
    بگشا بـه شیوه نرگس پـرخواب مست را
    وز رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
    بـوی بـنـفـشـه بـشـنـو و زلـف نگار گیـر
    بـنـگـر بـه رنگ لاله وعـزم شـراب کن
    زآنجا که رسم وعادت عاشق کشی توست
    بـا دشمنان قدح کش و بـا ما عتاب کن
    همچون حباب دیده به روی قدح گشای
    وین خانه را قیاس اساس ازحباب کن
    حافـظ وصـال می طـلـبد از ره دعا
    یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
    *************
    صـبـح است ساقیا قدحی پر شراب کن
    دور فـلـک درنـگ نـدارد شـتـاب کن
    زان پیش تر که عالم فانی شود خراب
    ما را زجـام بـاده ی گلگون خـراب کن
    خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
    روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند
    زنهار کاسه ی سـر مـا پر شراب کن
    مـا مـرد زهـد وتوبه وطامات نیستیم
    با ما به جام باده ی صافی خطاب کن
    کـار صواب باده پرستی است حافظا
    برخیز وعزم جزم به کار صواب کن
    *************

  16. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Thursday 30 April 2009-1)

صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...