لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 15

موضوع: رمان : دختر افتاب

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)
    soha_20 آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    کاربر سـایت
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    شماره عضویت
    5410
    سن
    25
    نوشته ها
    35
    میانگین پست در روز
    0.02
    حالت مـن:
    Shad
    تشکر ها
    105
    از این کاربر 129 بار در 40 ارسال تشکر شده است.

    موضوع naghsh رمان : دختر افتاب

    رمان: دختر آفتاب
    نوشته سهيلا باميان

    ...ناگهان خودم را در محلي كه برايم آشنايي غريبي داشت يافتم. گويي حواسم از كار افتاده بود.هيچ ادراكي نداشتم . چه قدر اينجا به نظرم اشنا مي آمد. يك خاطره قديمي ، يك تصوير به ياد ماندني ، در تودر توي ذهنم ترسيم شد . اينجا را مي شناختم ، بارها به آن مكان آمده بودم . يك نقطه درخشان مرا به گذشته هدايت مي كرد و مرا به آنجا كشيده بود . راهي را كه امروز در اوج حواس پرتي طي كرده بودم ، مسيري نبود كه هر روز مي آمدم . چيزي در درونم مرا به اين مكان سوق داده بود . كم كم گذشته به يادم آمد. يك صبح سرد زمستاني روي يكي از نيمكتهاي پارك نشسته بودم و به دستهاي پرتلاش مرد جواني كه روي كاغذ سفيد نقش دختر آفتاب را مي كشيد چشم دوخته بودم ... با چشماني بسته مي توانستم آن صبح سرد اما دل آنگيز را به ياد بياورم و آن نگاه آبي را .....

    --------------------


  2. 3 کاربر مقابل از soha_20 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Bauokstoney (Monday 3 August 2009-1), moderator (Thursday 29 January 2009-1), sina (Thursday 29 January 2009-1)

  3. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض دختر آفتاب نوشته سهیلا بامیان

    دختر آفتاب نوشته سهیلا بامیان
    سلام

    این رمان سی وسه فصله و 460 صفحه داره بد نیست امیدوارم خوشتون بیاد

    فصل 1-1

    با صدای بسته شدن در اتاق چشمهایم را گشودم . افکاری گنگ ومبهم در سرم می چرخیدند. اندیشه آنچه دوباره به گوش شنیده بودم ، لحظه ای رهایم نمی کرد. فکر می کردم دچار وهم وخیال شده ام . نه، این نمی توانست حقیقت داشته باشد. حتما خیالاتی شده بودم، اما ندایی در درونم فریاد می زد انچه به گوش شنیده ام حقیقت دارد. حقیقتی محض وانکار ناپذیر.

    احساس ضعف می کردم. حتی تصور این حقیقت برایم مشکل بود. ینی مایکل برگشته؟ مردی که من سالها در آرزوی شنیدن صدایش لحظه شماری کرده بودم. آیا این صدای او بود که به نگرانی بالای سرم با دکتر صحبت می کرد؟

    برای لحظاتی تصویر روشنی از مایکل در ذهنم ترسیم شد. مایکل با ان نگاه آسمانی که با شیفتگی به من دوخته بود ومن چه آسان بر روی احساسات او وقلب خود پا گذاشته بودم. خدایا کمک کن که اشتباه کرده باشم. پس از این مدت من چگونه با او روبرو شوم؟چه طور به چشمانش نگاه کنم و اشتباه بچه گانه ام را به چه زبانی بازگو کنم؟

    قطرات درشت اشک از چشمانم جاری بودند. ترس از تحقق این رویا سراپایم را در خود می فشرد.صدای قدم های اهسته اش که به در اتاق نزدیک می شد، مرا به هراس انداخت. پشت به اتاق کردم و آرام اشکهایم را پاک کردم . باز وبسته شدن در اتاق حکایت از حضور کسی می داد. کسی که من با دنیایی التماس به درگاه خداوند دعا می کردم که مایکل نباشد.

    صدای قدم های آرام کنار تختم توقف کرد و بعد گرمای صدایی بود که گوشم را نوازش کرد.

    - مژگان بیداری ؟

    خدایا خودش بود مایکل با همان صدای مهربان وپر اشتیاق گذشته. با همان کلام صمیمانه وخالی از تکلف. صدای ضربان قلبم را می شنیدم و هراس از اینکه فریاد عصیان دلم به گوش مایکل هم برسد سبب می شد که بیشتر سرم را در بالش بفشارم.

    مایکل هم لحظه ای درنگ کرد و پس از آن اهسته از اتاق بیرون رفت. حالا دانه های اشک آزادانه روی گونه هایم سر می خوردند و روی بالش می ریختند.چه آسان آرامشم به هم ریخته بود . آرامشی که با خوش خیالی فکر می کردم که دارد از راه می رسد. تپش شورانگیز قلبم با آمدن مایکل و بازگشت دوباره اش بطرز خوشایندی آهنگ زندگی به خود گرفته بود. برای لحظاتی کوتاه از احساسی که در من می جوشید دچار وحشت شدم . دارد چه به سرم می آید؟ آیا بازگشت دوباره مایکل را باید جشن بگیرم، یا در دریای پرتلاطمی که در آن غوطه ور بودم غرق شوم؟ نام ویاد مایکل مرا به سالها پیش می برد. به آن زمان که خسته از هر اندیشه ای در انتظار یک بازگشت بودم. به آن زمان که قلب افراد خانه ما در التهابی سخت می سوخت و همه در شور وهیجان خاص به سر می بردیم.



    **********************

    جنب وجوش عجیبی که در خانه به چشم می خورد حاکی از یک رویداد مهم بود. یک سفر ویک بازگشت. سفری که سی سال به درازا کشیده بود و بازگشتی که ماهمه در دل دعا می کردیم مقدمه ای برای همیشه ماندن باشد.

    عمو فرشید سی سال پیش به فرانسه رفته بود که درس بخواند وزود بازگردد. اما در آنجا وقتی دلباخته یکی از هم کلاسی های خود شد، همه چیز را فراموش کرد تا یک ماه پیش که طی یک تماس تلفنی غیر منتظره او، آنچنان هیاهویی در دل همه ما بر انگیخت که وصف ناپذیر بود . خصوصا برای پدر که پس از این همه سال می توانست با تنها برادر خود ملاقات کند.

    عمو در طی این مدت هرگز به کشور نیامده بود، اما من راحت می توانستم حدس بزنم او را با چه قیافه ای خواهم دید. نامه های مرتب او که به نام مادر بزرگ فرستاده می شدندعکس هایی که هر ساله از او به دست ما می رسیدند، مجموعا چند آلبوم شده بودند. حتی می توانستم قیافه مایکل را به روشنی پیش چشم مجسم کنم. عمو هر سال همراه عکس های خود، عکس مایکل وهمسرش سوزان را هم می فرستاد ومن با شور و اشتیاق به آنها که برایم تازگی یک فامیل غریبه، اما آشنا را داشت ، چشم می دوختم .

    عمو فقط گفته آخر ماه خواهد آمد و امروز روز موعود بود. چند روزی می شد که ماه محرم از راه رسیده بود و مردم خود را برای مراسم عاشورا آماده می کردند. من امسال علاوه بر این که از فرا رسیدن محرم و دیدن مراسم تعزیه و سینه زنی هیجان زده بودم ، در تب وتاب بازگشت عمو و خانواده اش هم روز شماری می کردم.
    مادر با وسواس عجیبی از صبح زود به فکر پذیرایی هر چه بهتر از مهمنان بود و نوعی دلواپسی خاصی در حرکاتش دیده می شد. مادر همیشه نگران مهمانی دادن بود و بزرگترین دلمشغولی اش این بود که همه چیز مرتب وآبرومندانه باشد وبه مهمانان خوش بگذرد.

    مان طور که از بالکن به انتهای کوچه چشم دوخته بودم، به مادر که در حیاط برگ های خشک را از پای دختان جمع می کرد نگاه کردم. مادر گاهی نگهام می کرد تا بفهمد از ماشین پدر خبری هست یا نه، ومن لبخند زنان به او جواب منفی می داد. چیزی یه غروب آفتاب نمانده بود. سوز سردی که در هوا موج می زد، بدنم را می لرزاند. آنقدر دستخوش هیجان شده بودم که از لحظه رفتن |در به فرودگاه، به طبقه دوم خانه آده بودم تا از ان بالا به محض این که اتومبیل پدر را در خم کوچه مشاهده کردم، به استقبال مهمانان بشتابم. حتی با وجود سدی و برودت هوا حیفم مِ آمد به اتاقم برگدم و ژاکتم را بپوشم .
    مادر که حالا از جمع کردن برگ ها فارغ شده بودبا دقت گوشه وکنار حیاط را برانداز کرد. با سر خوشی دستی به کمرش کشید. لبخند زنان نگاهم کردو پرسید:

    -

    مزگان از ماشین |دزت خبری نیس؟

    -

    هنوز نه هر وقت اومدن خبرتون می کنم.

    مادر با دلواپسی این بار گفت:

    - بهتره بیایی پایین می ترسم تو این هوای سرد سرما بخوری. پدرت قرار گذاشته هر وقت اومد چند تا بوف ممتد بزنه و ما رو خبر کنه. دیگه لازم نیس تو اون بالا بمونی.

    بی حوصله جواب دادم:
    - خودم می دونم مادر، اما می خواهم همه چیز رو از ابتدا ورودشون به چشم خودم ببینم.
    مادر لحظه ای درنگ کرد، اما چون دید تصمیم به پایین آمدن ندارم به داخل خانه رفت.
    به خورشد که آرام آرام می رفت و انوار طلایی اش را ازسرکوهها جمع می کرد نگاه کردم. امروز غروب آفتاب با شوکهتر از همیشه به نظر می رسید، یا شاید من اینطورخیال می کردم.

    نگاهم را باز به انتهای کوچه دوختم . کوچه خالی وخلوت به نظر می رسید. باد نسیم گونه پرچمهای سیاه سر در خانه« آقا شاکر» را تکان می داد. هر سال در محرم خانه آقا شاکر آماده پذیرایی از عزاداران حسینی بود.

    حیاط خانه از انبوه جمعیت پر می شد و دسته های بزرگ سینه زنی به دور حوض عریض و طویل وسط حیاط می چرخیدند و مردان وزنان تماشاچی اشک ریزان با این مراسم نگاه می کردند. حالا از ان بالا می توانستم رفت وآمدهای خانه آنها را تماشا کنم.
    خانه ما تنها خانه دو طبقه آن کوچه بود و همین سبب می شد که بر دیگر حیاط های اطراف اشراف داشته باشد. یک باره نگاه به آریان پسر آقا شاکر افتاد که با چند نفر از انتهای کوچه وارد شدند. این چند نفر، دارودسته آریان یا به عبارتی بچه های گروه تئاتر بودند. با دیدن آریان تازه یادم آمد که چند شب دیگر باید تعزیه حر را در خانه آق شاکر به نمایش بگذارند و حتما آریان و دیگر دوستانش برای تمرین در یکجا جمع شده اند.
    اریان زمانی که ر خانه را برای ورود دوستانش باز می کردچشمش به من افتاد. با حرکت محسوس سر سلام کرد ومن خودم را کمی کنار کشیدم وجواب سلام او رادادم . یک لحظه کوتاه توقف کرد و پس از آن به داخل خانه رفت. آریان همیشه برایم با دیگران تفاوت داشت. هر سال وقتی که او در لباس مخصوص ، نقش حر را بازی می کرد این حس در من زنده می شد که او تنها نقش بازی نمی کند، بلکه دارد حقیقت وجودی خود را هم به مردم نمایش می دهد. در حرکات ورفتارش متانتی بود که همه را مجذوب خود می کرد. این سبب میشد که میان همه محبوبیت داشته باشد و حس احترام را در طرف مقابل خود ایجاد کند. من همیشه تحت تاثیر این حس، به او احترام می گذاشتم.

    چند سال پیش وقتی با اشتیاقی کودکانه از او خواسته بودم که در اجرای نمایش های تعزیه به من هم نقشی را محول کند ، با محبت لبخند زده و هر بار آن را به سال بعد موکول کرده بود. من هر سال در آرزوی داشتن نقش برای سال بعد صبر کرده بودم. همیشه آرزو داشتم که این انتظار یک روز به سر اید و من هم به بازی گرفته شوم.
    افکارم پیرامون مراسم چند شب بعد دور می زد که ناگهان از دیدن اتومبیل پدر که به داخل کوچه پیچید و به دنبال ان چند بوق ممتد زد، آنقدر ذوق زده شدم که نزدیک بود به داخل حیاط پرت بشم .

    تند از پله ها پایین آمدم. مادر ومادر بزرگ که صدای بوقها را شنیده بودن، به سرعت به حیاط دویدد. همانطور که جست وخیز کنان به سوی حیاط می دویدم، صدای مادر در جایم میخکوب کرد که گفت:

    -

    می خوایی پا برهنه با استقبال مهمونا بری؟ برو چیزی بپوش.

    به پاهای برهنه ام نگاهی کردم. تند برگشت تا چیزی برای پوشیدن پیدا کنم و همین امر سبب شد که امتیاز باز کردن در را از دست بدهم.

    مادر در را باز کرد و پدر بوق زنان در حالی که لبخندی زیبا برل لب داشت، ماشین را به داخل حیاط هدایت کرد. دیگر از جوش وخروش افتاده بودم. نگاهم با یک لبخند شیرین به ماشین وسر نشینان دوخته شده بود عمو با همان چهره ایی که در عکس هایش دیده بودم ،در ماشین را باز کرد و به سوی مادربزرگ که در میان بغض واشک برایش آغوش گشوده بود، رفت. هنوز هم جوان به نظر می رسید . به مرد جوانی که در اتومبیل را باز و با چشمانی ستایشگر به ما نگاه کرد ، با حیرت نگریستم. این مایکل بود؟ چقدر با عکسهایش فرق داشت . در عکس به نظر می رسید که نوجوانی هفده هجده ساله است. در حالی که حالا مرد جوان تقریبا بیست و سه ساله ای را پیشرو داشتیم.

    از آنچه می دیدم کمی دمغ شدم . خیال میکردم هم سن مایکل هستم و با شرایطی سنی مشابه می توانیم پیرامون خیلی از مسائل که متناسب با سن وسالمان است، با هم گپ بزنیم و به توافق برسیم، اما حالا با تفاوت سنی چند ساله ، می ترسیدم نقطه نظرات من برای مایکل بچه گانه باشند و او از سر تحقیر به ایده های من لبخند بزند و ریشخندم کند. به عمو نگاه کردم. انگار خبال نداش از آغوش مادر بزرگ بیرون بیایید. مادر بزرگ سر او را به سینه می فشرد واشکریزان موهای جوگندمی عمو را می بوسید و می گفت:

    -

    خوش اومدی پسرم. رفته بودی زود برگردی، اما این بازگشت سی سال طول کشید.
    عمو با شیفتگی به مادرش نگاه کرد ولبخند زنان گفت
    -

    مادر نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود. خوشحالم که شما رو صحیح وسالم می بینم .
    سپس به چهره مادر بزرگ که غرق در اشک شوق بود بوسه ای زدوپس از آن نگاهش متوجه مادر شد که با نمی اشک به ان دو نگاه می کرد وبا صمیمیت گفت:
    -

    سلام زن داداش. بزنم به تخته شما اصلا تغییر نکردین . اون سالها که من رفتم شما منتظر یه بچه بودین و ظاهرا خیلی بعد انتظار شما به سر رسیده . کی می گه که سی سال از آخرین دیدار ما گذشته؟
    مادر همان طور خوشامد گویان به مهمانها نگاه می کرد، لبخند زد وگفت:
    -

    اما شما تا بخوایین تغییر کردین که البته طبیعیه . اون زمان یه جوان بیست ساله بودین و حالا یه مرد جاافتاده شدین که انصافا هم خوب موندین.
    عمو با خشرویی سرش را تکان داد وبعد به من که محجوبانه پشت مادرم ایستاده بودم نگاه کرد و با خنده پرسید:

    -

    ببینم این مژگانه؟ همون تحفه دردانه برادرم؟ چرا ایستادی عمو جان ؟ بیا جلوتر ببینم.

    ابتدا آرام چند قدم برداشتم، اما وقتی که مادر با فشاری اندک مرا به سوی عمو هل داد ، یکباره رها از هر امتناعی خودم را در آغوش عمو انداختم . عمو مرا به سینه فشرد و بعد کمی دورتر از خودش نگهم داشت و با تحسین نگاهم کردو گفت:

    - خب،خب، بذار تا تو رو خوب تماشا کنم. درسته، پس بیخود نیست که برادرم اسم تو رو مژگان گذاشته، چون به قول خودش از تخم چشمش هم براش عزیز تری. حالا به عمو بگوببینم چند سال داری عموداری؟

    خنده کنان جواب دادم: هجده سال عمو جان.

    عمو سری تکان داد، بعد هم به پدرم که هوشمندانه نگاهمان می کرد نگریست وگفت:

    -

    از عکس هایش فکر می کردم دختر قشنگی باشه، اما نه تا این حد.

    با کم رویی به عمو لبخند زدم . بعد نگاهم متوجه مایکل شد که تازه از اغوش مادر بزرگ بیرون امده بود و داشت به من و عمو نگاه می کرد. با خشرویی گفتم:

    -

    سلام پسر عمو، به ایران خوش اومدین.

    مایکل لبخند دوستانه زد وگفت :

    -

    مرسی مژگان.

    از جوابی که شنیدم مات ومبهوت به عمو نگاه کردم. عمو همانطور که با حظی وافر به من نگاه می کرد، خندید وبه شوخی گفت:

    -

    نگران نباش دردانه. مایکل خوب می تونه فارسی صحبت بکنه اون سه ساله که برای یادگیری زبان فارسی داره تلاش می کنه و حالا همون قدر مسلطه که من به زبان مادریم.

    همه با این توضیح عموبه مایکل که شائمانه لبخند می زد، نگاه کردیم. مادر تعارف کنان گفت:

    - چرا نمی یایین داخل؟ بفرمایین، هوای بیرون سرده.

    عمو با این سخن دستهایش را دور کمر مادر بزرگ حلقه کرد وبعد با بازیگوشی صورت او را بوسید . موجی از شادی وشعف همه را در بر گرفته بود . پس از سالها تازه همدیگر را یافته بودند و حالا در پس نگاهایشان می شد انتظاری سخت را برای دوباره به هم رسیدن مشاهده کرد. آن چه م در نگاه عمو می دیدم یک حس کودکانه بود . گویی او تازه پا به سنینی می گذاشت که محتاج محبتهای بزرگتر هایش بود و در همان لحظات اول می شد درد غربتی تلخ را در نی نی دیدگانش جستجو کرد. او بازگشته بود وهمین، این لحظات را پر شکوه می کرد . مایکل به سوی اتومبیل رفت وبه کنک پدرساک و چمدان هایشان را به داخل خانه آورد. با ورود به خانه احساس کرد که چقدر هوای بیرون سرد بوده است. گرمای مطبوعی که از شومینه به داخل خانه پیچیده بود ،رخوت خاصی را به تن همگان می نشاند.
    عمو همانطور که دستهایش را به دور کمر مادر بزرگ حلقه کرده بود، همرا او روی مبل نشست. به نظر می رسید که می خاهد از همین اولین لحظات دیدار با مادرش ، سختی ومرارت این همه سال دوری از اورا یکجا از خود دور کند.
    لبخند زنان به مادر بزرگ که در اعماق نگاه خاکسترس اش خوشحالی غوغا می کرد نگریستم. پدر با نیم نگاهی به عمو ومادر بزرگ صدایم کردو گفت

    - مژگان به مایکل اتاق خودش وعمو را نشان بده.

    لبخند زنان بلند شدم وگفتم:

    -

    چشم پدر جان. بفرمایین از این طرف پسر عمو.

    مایکل به دنبالم از پله ها بالا آمد. کاملا متوجه بودم که در حین بالا آمدن از پله ها تمامتوجهش به تابلو هایی است که به دیوار نصب شده بودند. جلوی یکی از آنها توقف کرد وگفت :

    -

    این چیه مژگان به نظر نوشته عربی می یاد؟!

    جلوی تابلو ایستادم و به سوره ی وان یکادا.... که در ان نوشته شده بود نگاه کردم و گفتم :

    -

    درسته . یکی از سوره های قرآن مجیده0 در اغلب خونه ها این سوره رو میتونی پیدا کنی.

    مایکل با تعجب تکرار کرد:

    -

    توی اغلب خونه ها هست؟برای چی ؟

    به سادگی گفتم: چون برای رفع چشم زخم به کار می ره و خیلی هم مفیده .

    مایکل با استفهام به من نگاه کرد. حدس زدم اصلا متوجه مهنظورم نشده، اما نمی دانستم چگونه به او حالی کنم بودن این سوره در خانه ها چه حکمتی دارد، بنابراین گفتم:

    -

    ببین پسر عمو ! هر کسی توی خونه یا به همراهش این سوره رو داشته باشه، دیگه نظر تنگی دیگرون نمی تونه براش مشکلی ایجاد کنه . حالا متوجه شدی ؟

    مایکل ابتدا سکوت کرد، اما بعد سر تکان داد و با تانی پرسید :

    - می فهمم. اما سوره چیه؟

    با تعجب وحیرت نگاهش کردم وگفتم :

    - تو نمی دونی سوره چیه؟ یعنی عمو هیچوقت در مورد قرآن برات حرف نزده؟

    مایکل از پله ها بالا رفت و با لاقیدی شانه اش را بال انداخت و گفت:

    - من قرآن رو می شناسم ، اما نمی دونم سوره چه ارتباطی با قرآن داره .

    خندیدم وگفتم:

    - پس باید یک کلاس تعلیم قران برات بذارم. خدا کنه که شاگرد باهوشی باشی .
    دوباره شانه اش را بالا انداخت. به او که بالای پله ها ایستاده بود ، با حیرت نگاه کردم. چه قدر این پسر موبور چشم آبی قد بلند به نظرم بیگانه می آمد . اگر چه می دانستم او در کشوری به بزرگ شده که فرهنگ ان با کشور من متفاوت است، اما نمی توانستم این همه فاصله را پیش خودم حلاجی کنم. آیا این پسراز پدر ایرانی، باید تا این حد از فرهنگ و مذهب کشور پدری خود جدا باشد؟

    به نظر می رسید که مایکل خیلی چیزها باید بگیرد تا یک پسر ایرانی قلمداد شود. پسری از یک زن فرانسوی ومرد ایرانی که طبعا جوشش عاطفی خون ایرانی در وجود اوسبب شده بود که عازم کشور پدرش شود تا آنجا را از نزدیک ببیند.

    برای یه لحظه صدای اعتراض آلود مایکل، مرا که با بلاتکلیفی ایستاده بودم وفکر می کردم ، به خود آور وگفت:

    -

    نمی خوایی اتاقم رونشونم بدی ؟ این چمدان واقعا سنگینه.

    تند از پله ها بالا رفتم و در اتاقی را گشودم و گفتم:

    -

    آه معذرت می خوام . بفرمائین این اتاق شماس . اتاق من میون اتاق شما وعمو است

    مایکل نگاهی به دور اتاق انداخت و لبخند زنان به سوی پنجره رفت وگفت : اینجا خیلی قشنگه می تونی از این بالا بیرون رو تماشا کرد.

    در کنارش ایستادم و گفتم:
    -

    بله درسته. اتاق من هم همین موقعیت رو داره، اما پدر اجازه نمی ده که خیلی به پنجره نزدیک بشم.
    با حیرت به سویم چرخید و پرسید :
    - برای چه ، مگه اشکالی داره؟

    استدلال گونه جواب دادم
    - پدر میگه خونه های دیگه زیر دید ما هستن و مسلما هیچ کس خوشش نمی یاد دیگرون به داخل خونه اش نگاه کنن .

    مایکل یک بار دیگر به بیرون و خانه هایی که اینک بر اثر تاریکی فقط در نور چراغ هایشان زاویه ایی کوچک از نمای خود را به نمایش می گذاشتند، نگاه کرد وتایید کنان گفت :

    - حق با عموئه. از این جا می شه خونه های اطراف رو دید خب حالا به من کمک می کنی تا وسایلم را جابه جا کنم؟

    خندیدم وگفتم:

    - البته، اگه بخوایی کمکت می کنم .

    - مرسی مژگان. حالا بگو اینا رو کجا بذارم؟

    به کمد دیواری اتاق اشاره کردم وگفتم:
    -اینجا جای کافی برای آویزان کردن لباسات هس. چند تا طبقه هم برای گذاشتن سایر وسایلت وجود داره. حالا لباسات رو بده به من تا اونا رو مرتب کنم.

    مایکل با خوشحالی سر تکان داد وگفت :

    - مرسی مژگان.

    این برای چندمین بار بود که او به خاطر کمکهای کوچکی که می خواستم به اوبکنم تشکر می کرد. از این همه نزاکت وادب او خنده ام گرفته بود .
    وقتی لباس ها را در کمد آویزان کردم ، به طرف مایکل برگشتم تا اگر چیز دیگری هست در کمد بگذارم، اما ناگهان با شرمندگی رویم را برگرداندم و با ناراحتی پرسیدم:


    - داری چی کار می کنی مایکل ؟
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  4. 3 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    f_kiss2002 (Saturday 5 December 2009-1), halle (Tuesday 16 July 2013-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  5. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل 2-1


    مایکل به سادگی جواب داد:
    لخت می شم تا دوش بگیرم. حمام رو به من نشون می دی ؟
    در حالی که از بی پروایی او احساس ناراحتی می کردم، با دلخوری گفتم:
    می تونستی توی حمام لبا سهات رو بیرون بیاری.
    مایکل با بی خیالی جواب داد:
    اینجا برام راحت تره.
    با لجاجت گفتم :
    ولی پسر عمو آدم هر کار راحتی رو که نباید انجام بده.
    مایکل اینبار با حیرتی عمیق پرسید:
    مگه به نظر تو اشکالی داره که اینجا لخت بشم؟
    همان طور که نگاهم به دیوار بود احساس کردم که از این سوال او حرصم در آمده است. یعنی خودش نمی دانست که این کار درست نیست؟ خودم هم نمی دانم چرا یکدفعه از کوره در رفتم و با تحقیر گفتم:
    خوب معلومه که اشکال داره . این توهین به حساب می یاد که بی توجه به دیگرون کاری رو که به نظرمون راحتره انجام بدیم .
    مایکل به سادگی و با صمیمیت خاص گفت :
    من نمی دونستم، پس ببخشین.
    صدایش از نزدیک به گوشم خورد. با دلخوری به سوی اتاقم رفتم. به نوعی احساس می کردم که تحقیر شده ام و این سبب میشد که رفتارم طوری باشد که مسلما سبب دلخوری مایکل هم می شد.، اما رفتارم غیر ارادی بود. با دست به ان سوی سالن اشاره کردم وگفتم:
    اونجا حمومه. من می رم پیش بقیه، اگه کاری داشتی صدام بزن.
    بسرعت به طرف پله ها رفتم. مایکل از پشت سر داد زد :
    مرسی مژگان.
    آن قدر از بی توجهی او عصبانی بودم که اصلا جوابش را ندادم . تربیتم به من می گفت که مرد باید خوددار ومتین باشد. حالا مایکل ناخواسته خلاف این اعتقاد را به نمایش می گذاشت و همین سبب می شد که در اولین ساعت آشنایی با او سر خشم بیایم.
    می دانستم که اگر دیگران متوجه این موضوع شوند ، ممکن است مرا سرزنش کنند و مادر ساعتها با من از مهمان نوازی و مهمان دوستی که خصلت خونی ما ایرانیان است سخن بگوید، اما حس می کردم که باید از همین ابتدای کار، حساب خیلی چیز ها برای مایکل روشن شود . او اینک در کشوری متفاوت با زادگاه خودش بود و طبیعتا باید به رسوم ما بیشتر احترام می گذاشت
    آخرین پله را که پایین آمدم با دیدن جمع صمیمی خانواده، انگار بیکباره از خشم و خروش افتادم. عمو دستهایش را دور شانه مادر بزرگ انداخته بود و آرام آرام می خندید و پدر با شادمانی به آن دو نگاه می کرد. مادر طبق معمول مشغول پذیرایی از مهمان گرامیش بود. عمو با دیدن من اشاره کرد وگفت:
    بیا بنشین این جا عمو جان . می خوام این مدتی که این جا هستم به اندازه ی عمر سی ساله از وجود همتون بهره مند بشم.
    ر کنار عمو نشستم. دستش را پشتم زد و بعد خندید و روسری را از روی سرم پایین کشید و به شوخی گفت :
    از کی رو می گیری دردانه؟ از من یا از پدرت؟
    خندیدم. مادر بزرگ به جای من جواب داد. گفت:
    خوب معلومه، از مایکل. اون به مژگان نامحرمه .
    عمو با این توضیح مادر بزرگ انگار یاد چیزی افتاد. به پله ها نگاه کرد و پرسید :
    پس مایکل کجاست؟
    آرام گفتم: رفت حمام دوش بگیره.
    عمو سرش را تکان داد وبا لبخند نگاهم کرد. دستش را دور شانه هایم حلقه کرد، بعد با مهربانب مرا به خود فشرد . همان طور که در حلقه بازوانش بودم، احساس شرم به من می گفت که با طرح پرسشی او را به حرف بکشم تا عمو از زیر بار فشار این همه غلیان احساسات نجات پیدا کند. پرسیدم:
    عمو جان برای چه همسرتون را با خودتون نیاوردین؟
    این پرسش ا نعکاسی خیلی وسعیتر از آن داشت که من تصور می کردم. یکباره دستهای عمو شل شدند و بعد آرام به پشتی تکیه داد. با نگرانی ابتدا به او و سپس به پدر مادرم نگاه کردم. می خواستم بانم پرسش نا بجایی کرده ام؟ اما نگاه های کنجکاو آنها که به عمو دوخته شده بود نشان می داد که همه مشتاق شنیدن جواب این پرسش هستند. پرسشی که شاید بارها به زبانشان آمده بود که بپرسند، اما بنا به مصلحت گفته نشده و حالا از طریق من مطرح شده بود . سکوت عمو حاکی از اندوهی درونی بود. مادر بزرگ با دیدن چهره درهم رفته پسرش دست او را در دست گرفت وبا مهربانی پرسید:
    فرشید جان! ما هم می خواییم بدونیم تو چرا با سوزان به ایران نیومدی ؟ اون نمی خواست از نزدیک با کشور وسرزمین تو اشنا بشه؟
    عمو با ناراحتی سر تکان داد وگفت:
    نه مادر موضع این نیست.
    مادر بزرگ این بار با کنجکاوی کمی خودش را جلو کشید و نگران پرسید:
    پس چی پسرم؟ نکنه خدای ناکرده باهم اختلاف دارین؟
    عمو نیشخندی زد وسر تکان داد وگفت:
    کار ما از این حرف ها گذشته، در واقع ما مدتها است که از هم جدا شدیم.
    مادر بزرگ با غصه تکرار کرد:
    جدا شدین؟ بعد از این همه سال، اما برای چه؟
    لبخندی سرد بر لبان عمو نشست. همان طور که نگاهش می کردم حس می کردم صدای شکستن چیزی را دارم از درون او می شنوم. زمانی که عمو حرف آمد بروشنی دیدم که ارتعاش صدایش حاکی از شکسته سدن بغضی است که در گلو دارد. عمو در حالی که تلاش می کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد، با صدایی غمگین گفت :
    سوزان در این سالهای آخر از من بیزار شده بود . مدام پی بهانه می گشت تا به طریقی از من جدا بشه و یه تصادف این بهانه رو بهش داد . ایکل به سادگی جواب داد:
    لخت می شم تا دوش بگیرم. حمام رو به من نشون می دی ؟
    در حالی که از بی پروایی او احساس ناراحتی می کردم، با دلخوری گفتم:
    می تونستی توی حمام لبا سهات رو بیرون بیاری.
    مایکل با بی خیالی جواب داد:
    اینجا برام راحت تره.
    با لجاجت گفتم :
    ولی پسر عمو آدم هر کار راحتی رو که نباید انجام بده.
    مایکل اینبار با حیرتی عمیق پرسید:
    مگه به نظر تو اشکالی داره که اینجا لخت بشم؟
    همان طور که نگاهم به دیوار بود احساس کردم که از این سوال او حرصم در آمده است. یعنی خودش نمی دانست که این کار درست نیست؟ خودم هم نمی دانم چرا یکدفعه از کوره در رفتم و با تحقیر گفتم:
    خوب معلومه که اشکال داره . این توهین به حساب می یاد که بی توجه به دیگرون کاری رو که به نظرمون راحتره انجام بدیم .
    مایکل به سادگی و با صمیمیت خاص گفت :
    من نمی دونستم، پس ببخشین.
    صدایش از نزدیک به گوشم خورد. با دلخوری به سوی اتاقم رفتم. به نوعی احساس می کردم که تحقیر شده ام و این سبب میشد که رفتارم طوری باشد که مسلما سبب دلخوری مایکل هم می شد.، اما رفتارم غیر ارادی بود. با دست به ان سوی سالن اشاره کردم وگفتم:
    اونجا حمومه. من می رم پیش بقیه، اگه کاری داشتی صدام بزن.
    بسرعت به طرف پله ها رفتم. مایکل از پشت سر داد زد :
    مرسی مژگان.
    آن قدر از بی توجهی او عصبانی بودم که اصلا جوابش را ندادم . تربیتم به من می گفت که مرد باید خوددار ومتین باشد. حالا مایکل ناخواسته خلاف این اعتقاد را به نمایش می گذاشت و همین سبب می شد که در اولین ساعت آشنایی با او سر خشم بیایم.
    می دانستم که اگر دیگران متوجه این موضوع شوند ، ممکن است مرا سرزنش کنند و مادر ساعتها با من از مهمان نوازی و مهمان دوستی که خصلت خونی ما ایرانیان است سخن بگوید، اما حس می کردم که باید از همین ابتدای کار، حساب خیلی چیز ها برای مایکل روشن شود . او اینک در کشوری متفاوت با زادگاه خودش بود و طبیعتا باید به رسوم ما بیشتر احترام می گذاشت
    آخرین پله را که پایین آمدم با دیدن جمع صمیمی خانواده، انگار بیکباره از خشم و خروش افتادم. عمو دستهایش را دور شانه مادر بزرگ انداخته بود و آرام آرام می خندید و پدر با شادمانی به آن دو نگاه می کرد. مادر طبق معمول مشغول پذیرایی از مهمان گرامیش بود. عمو با دیدن من اشاره کرد وگفت:
    بیا بنشین این جا عمو جان . می خوام این مدتی که این جا هستم به اندازه ی عمر سی ساله از وجود همتون بهره مند بشم.
    ر کنار عمو نشستم. دستش را پشتم زد و بعد خندید و روسری را از روی سرم پایین کشید و به شوخی گفت :
    از کی رو می گیری دردانه؟ از من یا از پدرت؟
    خندیدم. مادر بزرگ به جای من جواب داد. گفت:
    خوب معلومه، از مایکل. اون به مژگان نامحرمه .
    عمو با این توضیح مادر بزرگ انگار یاد چیزی افتاد. به پله ها نگاه کرد و پرسید :
    پس مایکل کجاست؟
    آرام گفتم: رفت حمام دوش بگیره.
    عمو سرش را تکان داد وبا لبخند نگاهم کرد. دستش را دور شانه هایم حلقه کرد، بعد با مهربانب مرا به خود فشرد . همان طور که در حلقه بازوانش بودم، احساس شرم به من می گفت که با طرح پرسشی او را به حرف بکشم تا عمو از زیر بار فشار این همه غلیان احساسات نجات پیدا کند. پرسیدم:
    عمو جان برای چه همسرتون را با خودتون نیاوردین؟
    این پرسش ا نعکاسی خیلی وسعیتر از آن داشت که من تصور می کردم. یکباره دستهای عمو شل شدند و بعد آرام به پشتی تکیه داد. با نگرانی ابتدا به او و سپس به پدر مادرم نگاه کردم. می خواستم بانم پرسش نا بجایی کرده ام؟ اما نگاه های کنجکاو آنها که به عمو دوخته شده بود نشان می داد که همه مشتاق شنیدن جواب این پرسش هستند. پرسشی که شاید بارها به زبانشان آمده بود که بپرسند، اما بنا به مصلحت گفته نشده و حالا از طریق من مطرح شده بود . سکوت عمو حاکی از اندوهی درونی بود. مادر بزرگ با دیدن چهره درهم رفته پسرش دست او را در دست گرفت وبا مهربانی پرسید:
    فرشید جان! ما هم می خواییم بدونیم تو چرا با سوزان به ایران نیومدی ؟ اون نمی خواست از نزدیک با کشور وسرزمین تو اشنا بشه؟
    عمو با ناراحتی سر تکان داد وگفت:
    نه مادر موضع این نیست.
    مادر بزرگ این بار با کنجکاوی کمی خودش را جلو کشید و نگران پرسید:
    پس چی پسرم؟ نکنه خدای ناکرده باهم اختلاف دارین؟
    عمو نیشخندی زد وسر تکان داد وگفت:
    کار ما از این حرف ها گذشته، در واقع ما مدتها است که از هم جدا شدیم.
    مادر بزرگ با غصه تکرار کرد:
    جدا شدین؟ بعد از این همه سال، اما برای چه؟
    لبخندی سرد بر لبان عمو نشست. همان طور که نگاهش می کردم حس می کردم صدای شکستن چیزی را دارم از درون او می شنوم. زمانی که عمو حرف آمد بروشنی دیدم که ارتعاش صدایش حاکی از شکسته سدن بغضی است که در گلو دارد. عمو در حالی که تلاش می کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد، با صدایی غمگین گفت :
    سوزان در این سالهای آخر از من بیزار شده بود . مدام پی بهانه می گشت تا به طریقی از من جدا بشه و یه تصادف این بهانه رو بهش داد .
    ن طي يک حادثه سه بند از انگشتهاي پام رو از دست دادم و اين همون بهونه ايي بود که اون دنبالش مي گشت. از اون زمان به بعد مدام نق مي
    زد که خجالت مي کشه با من رد کنار دريا ديده بشه ، چون نمي تونه ببينه که مردم به انگشتاي بريده شده ي پاي من نگاه مي کنن . من حس مي
    کردم که اون بهونه جويي مي کنه ، اما خودمو راضي مي کردم به اينکه بالاخره خسته مي شه و با شرايط من کنار مي ياد و خودش به بي اهميت
    بودن اين موضوع پي مي بره . اما زماني که اون يک روز بي هيچ پروايي اعلام کرد که بايد طلاقش بدهم تا با مرد ديگري ازدواج کند، تازه
    فهميدم که دارم خودمو گول مي زنم.
    با سوزان حرف زدم التماس کردم که بمونه . به دست وپاش افتادم و سعي کردم از عاطفه مادريش نسبت به مايکل کمک بگيرم، اما سوزان حرف
    خودش را مي زد و طلاق مي خواست. اشکهايم را مي ديد، صدای التماسهامو می شنید غمی رو که چهره مایکل رو پوشونده بود با بی تفاوتی
    نگاه می کرد و از من می خواست دست از سرش بردارم. قبول اون وضع برام سخت بود به امید سوزان ومایکل خودمو توی کار غرقکرده بودم
    تا اونا آسایش داشته باشن و اونوقت اون بی اعتنا به گذشته قشنگی که باهم داشتیم ، فقط به خاطر یه قطع عضو کوچک می خواست من وپسرش
    را رها کنه. من ایرانی بودم با ذهنیت و عاطفه خاص مردم کشورم و همین سبب میشد که نتونم روحیه سرد و خالی از عواطف سوزان رو درک
    کنم . من اونو دوست داشتم ، عاشقش بودم و جدا شدن از سوزان برام آسون نبود ، وحشتناک بود
    سوزان تمام اینارو می دونست . عمق وابسگی من به خودش رو می دونست ، اما انگار من و مایکل براش مرده بودیم . دیگه به احساسات من
    توجهی نداشت . اون آینده رو برای خودش می خواست . می گفت می خواد به زندگی با مد سالمتری از من فکر کنه و اصلا تحمل موندن در
    کنار منو نداره. حرفهاش قلبمو شکست و روحمو خراشید، ام برای نگهداشتن اون حاضر بودم هر سختی رو تحمل کنم
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  6. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  7. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل 3-1

    قسم خوردم که براي عمل پيش مجربترين دکتر جراح پلاستيک مي رم تا با جراحي اين نقص عضو برطرف بشه ، ام اين وعده هم سوزان رو راضي نکرد. عشق ممنوع اون به مردي ديگه شيرازه زندگيم رو از هم پاشيد تا بلا خره راضي به تسليم شدم.
    در يک غروب تلخ وباروني از سوزان جدا شدم ، در حالي که مرد مورد علاقه اس در ماشين انتظارش رو ميکشيد. تحمل اون همه حقارت برام مشکل بود. سعي کردم نسبت به اين اتفاق بي تفاوت باشم ، اما خوي وخصلت شرقي من مانع مي شد . من با تموم دلبستگي هاي يک مرد ايراني به همسر وفرزندم عشق مي ورزيدم ، اما سوزان راحت رهامون کرد ورفت. اون حتي به اندوه بي کران مايکل هم وقعي نذاشت و از هر دوي ما گذشت .
    مايکل اگرچه تلاش مي کرد پي به دلتنگي هاش نبرم ، اما من از سکوت اون ودر خود فرو رفتنهاش مي تونستم بفهم که از بيوفايي مادرش چقدر مکدره. من و سوزان از همون ابتداي زندگي اختلاف داشتيم و اگه ملاحظات من نبود ، زندگيمون تو همون سالهاي اول از هم پاشيده بود . اما من هر بار در مقابل بهونه هاي اون کوتاه مي اومدم تا بتونم زندگي مو حفظ کنم. غافل از اين که ديگه براي اونه تکراري و خسته کننده شده ام .
    ما در اين اواخر به ظاهر باهم زندگي مي کرديم ، اما عملا از هم دور بوديم . مايکل که شاهد اين از هم گسيختگي بود، هميشه با دلنگروني به پايان زهندگي ما در کنار هم مي انديشيد. روزي که من وسوزان از هم جدا شديم ، بروشني حس مي کردم که مايکل از مدتها پيش خودشو براي پذيرش اين واقعه آماده کرده است. اما اين آمادگي مانع از اين نمي شد که اون پس از جدايي ما دلتنگ و غصه دار نباشه. دلتنگي اون پس از مدتي ، خودشو به صورت بي اشتهايي و سپس افسردگي نشون داد. يکي از پزشکان به من توصه کرد که به طريقي مايکل رو توي محيطي کاملا عاطفي قرار بدم تا خلاء عاطفي اون به طريقي جبران بشه. اين پيشنهاد يکباره منو به ياد ايران و خونواده ام انداخت . کدوم نقطه دنيا رو مي تونستم پيدا کنم که بيشتر از اين جا بتونه خلاء روحي و عاطفي مايکل رو پر کنه؟ به همين خاطر بود که تصميم گرفتم به ايران بيام. روزي که مايکل اين خبرو شنيد ، من به چشم خودم شاهد تحولي عظيم در او بودم. انگار انقلاب دروني به او حکم مي کرد که باري اين سفر بايد هر چه زودتر حالش خوب بشه . روز هاي بعد حال اون به سرعت رو به بهبودي گذاشت و او که از سه سال پيش آموزش زبان فارسي رو آغاز کرده بود با شور و حرارت بيشتري به يادگيري اون پرداخت واين شد که ما به ايران اومديم . اميدوارم در اين مدتي که اين جا هستيم بتونم به بهبودي وضع روحي مايکل کمک کنم . اين تنهاي کاريه که حالا در مقام پدر مي تونم براي پسرم انجام بدم.
    وقي سخنان عمو به پايان رسيدند، مادربزرگ در حالي که نم اشک در نگاهش موج مي زد، با بردباري دست عمو را در دست گرفت و گفت:
    چقدر خوشحالم که به اينجا اومدي پسرم . تو با اين کارت نشون دادي که تو هنوز به کشورت ومردمت ايمان داري اگرچه بيماري مايکل سبب شد تو به ايران برگردي ، اما مي خوام بدوني که همه ما زا اومدنتون خيلي خوشحاليم . ما همه به تو کمک مي کنيم تا در بهبود حال مايکل دست تنها نباشي . نگران نباش پسرم ، همه چيز درست مي شه .
    عمو نگاه غمگينش را به چشمان باراني مادر بزرگ دوخت و آنوقت انگار کودکي شد که محتاج محبت ديگرن است . لبانش لرزيدند و قطرات درشت اشک از چشمانش جاري شد. ديدن عمو در آن حال و شنيدن ماجراي بي وفايي همسرش بقري مرا دستخوش اندوه کرد که من هم گريه کنان سرم را به شانه هاي عمو تکيه دادم.
    شانه هاي عمو در زير بار بغض و غمي گنگ مي لرزيدند و او دقايقي اشک ريخت وپس از آن کمي آرام گرفت، به موهايم دستي کشيد و با مهرباني در چشمانم نگريست وگفت :
    دردانه اشکت رو در آوردم؟ تو داري به خاطر غصه هاي عمو گريه مي کني؟ اما ناراحت نباش من ياد گرفتم صبورانه دردهامو تحمل کنم. زندگي در غرب حداقل برام اين فايده رو داشته که بتون تا حدي با بي تفاوتي به حوادث نگاه کنم. حالا اشکهات رو پاک کن وبه عمو لبخند بزن . يالله ديگه بخند تا من بيشتر از اين شرمنده نشم . ديگه گريه نکن دردانه، باشه.
    عمو خود به سرعت دست به کار شد وتند تند اشکهام رو پاک کرد . از عمو ديگران خجالت مي کشيدم. بيش از حد احساساتي بود وديدن غم ديگران اندوهگينم مي کرد. دلم براي عمو مي سوخت . شايد اينکه شاهد گريه کردنش ولحن اندوه بارش بودم سبب شده بود که عنان اختيار را از کف بدهم و پا به پاي او براي دل غمگين و غصه هايش اشک بريزم . گريه مرد گريه ي غريبي است . يک مرد زماني گريه مي کند که تا مرز بي نهايت در ماندگي پيش رفته باشد و عمو به نظر مي رسيد که به اين مرز نزديک شده است.
    عمو سرم را به سينه فشرد و به پدر و مادرم که به چهره افسره نگاهش مي کردند نگريست. صدايش را از بالاي سرم شنيدم که با شرمي محسوس گفت:
    مي بيني زن داداش، شب اولي دارم چه مي کنم، به جاي هر چيز از ديار غربت، شرح زندگي نابسامان وشکست خورده ام رو تحفه آورده ام. خب چه مي شه کرد؟ اين خوي وخصلت ما شرقي هاست که هر وقت سنگ صبوري پيدا مي کنيم ف بي دريغ سفره دلمون رو پيشش باز مي کنيم تا کمي خودمونو سبک کنيم. واقعا خنده داره ، اما حالا حس مي کنم که انگار باري از روي دوشم برداشته شده و راحت و آروم شدم.
    سرم را از روي سينه عمو برداشتم و به چشمانش که حالا لطف وصفاي خاصي پيدا کرده بود ، نگاه کردم وگفتم:
    عمو جان اگه باز حرفي داري که رو قلبتون سنگيني مي کنه مي تونين بزنين. اصلا نمي خواد فکر ما باشين. مي تونين هر چي رو که در دل دارين بيرون بريزين و مطمئن باشين که من ديگه جلوي خودمو مي گيرم و گريه نمي کنم. خواهش مي کنم هيچ چيزي رو توي دلتون نگه ندارين . مگه آدم چقدر طاقت داره؟ خودتون را عذاب ندين و ملاحظه مارو نکنين . حرف بزنين تا سبک بشين. عمو جان، خواهش مي کنم.
    عمو با مهرباني خنديد و مرابه سينه فشرد.با سپاس از اينکه غمخواراني را پيدا کرده است، گفت: ديگه چيزي نيست دردانه. حالا واقعا احساس سبکي مي کنم. متاسفم که اولين شب اينطوري شروع شد، اما اشکالي نداره . وقتي سوغاتي ها رو ديدي ، فراموش مي کني که اولين هديه عمو به شما ها اشک وآه بوده. اوه راستي دردانه . ميدوني مايکل براي تو چه هديه ايي آورده ؟اما نه نمي گم، تا خودت اونو ببيني. فقط پشاپيش بگم که دلم خيلي به حال مايکل مي سوزه. چون خيلي وسواس به خرج داد که برات چيزي انتخاب کنه که تزگي وجذابيت داشته باشه، غافل از اين که شايد تو اصلا به اون علاقه هم نشون ندي.
    کنجکاو به عم نگاه کردم تا از لابه لاي حرفهايش به هديه غافلگير کننده مايکل پي ببرم، اما عمو با شيطنت به مايکل که از پله ها پايين مي اومد نگريست ورندانه لبخند زد . همه تلاش کرديم که مايکل متوجه آنچه گذشته بود ،نشود. مايکل تميز وآراسته، در حالي که گونه هايش از نشاط جواني برق مي زد ، کنار مادربزرگ و با صميميت ولطفي خاص گفت:
    مادر بزرگ شما با عکستون هيچ تفاوتي ندارين . مي دونين که پدر يک عکس قاب گرفته از شما رو توي اتاق کارش گذاشته؟
    مادر بزرگ با حيرت پرسيد: توي اتاق کار؟ چرا اون جا؟
    عمو خنديد و توضيح داد و گفت:
    خيلي وقتها مشکلات کار من دلسرد ونا اميد مي کرد ، اما درخشش نگاه شما توي عکس به من نيرو وتوان بيشتري براي ادامه مي بخشيد . انگار که کانرم بودين و منو تشويق مي کردين که باز به تلاش ادامه بدم. مادر، شما از جادوي نگاتون خبر ندارين.
    مايکل متفکرانه سرش را تکان داد و لحظه اي زودگذر نگاهم کرد، بعد لبخند زد وگفت:من فکر مي کنمکه همه زنهاي ايراني همون جادوي نگاه رو دارن ولي خودشون خبر ندارن.
    نگاه همه به مايکل دوخته شد، اما او بي خيال خنديدو بعد به مادربزرگ که با حظي وافر به او نگه مي کرد ، مشتاقانه نگريست. سعي کردم حدس بزنم مايکل براي چه اين حرف را زد؟ آيا قصدش خوش امد گويي بود يا به طريقي خيال آتش بس داشت؟ شايد فهميده بود که چقدر از بي مبالاتي هايش عصباني هستم . به نوعي تلاش مي کرد که از شدت آن بکاهد. مادر بلند شد وبه دنبال آن زمزمه کرد:
    بهتره زودتر شام بخوريم. حتما شماها خسته هستين ومي خوايين استراحت کنين.
    عمو لبخند زد و من به دنبال مادر راهي آشپز خانه شدم.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  8. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  9. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل 1-2


    صدای زنگ تلفن مرا که نزدیکتر از دیگران به آن بودم، به سوی خود کشید. تقریبا شامم را خورده بودم، گوشی را برداشتم و با تعجب متوجه شدم که در آن سوی خط آریان گوشی را در دست دارد. با متانت پرسید:
    مزگان خانم! هنوز مشتاق هستین که در مراسم تعزیه نقشی داشته باشین؟
    هیجان زده جواب دادم: بله، آیا ممکنه؟
    آرام خندید وگفت:
    ممکن که هست ، ولی باید خوب تمرین کنید، چون مراسم جلوی تماشاگر های زیادی به نمایش در می یاد. خودتون که می دونید.
    عجولانه وتند پرسیدم: به من می خوایین چه نقشی رو بدین؟
    لحظه ای درنگ کرد و پس از آن با درنگ گفت:
    اگهاجازه بدین فردا به خونتون می یام و توضیحات لازم رو بهتون می دم.
    مودبانه گفتم:
    خواهش می کنم. پس من فردا صبح منتظرتونم. امری ندارین. آرام جواب داد: نه فقط سلام برسونیین. خداحافظ.
    خداحافظی کردم وگوشی را گذاشتم. کمی از طرح این پیشنهاد گیج شده بودم. پدر که کاملا متوجه مکالمات ما شده بود، با کنجکاوی پدرانه ای پرسید:
    آریان بود؟
    سرم را تکان دادم. باز پرسید:
    با تو چه کار داشت؟
    شانهام را بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
    می خواست در مراسم تعزیه امسال نقشی رو به عهده بگیرم ف البته اگه شما اجازه بدین؟
    پدر نفس آرامی کشید در حالی که نگاهش می خندید، گفت:
    برای این کار احتیاج به اجازه نیست . هر کس بتونه در برپایی این مراسم نقشی داشته باشه ثواب کرده. کاش آریان یه نقش هم به ما می داد.
    لبخند زدم وبا مسرت سر تکان دادم. ناگهان نگاهم به مایمل افتاد که با کنجکاوی نگاهم می کرد. با بی اعتنایی رو برگرداندم. شاید اگر عمو نبود ، به طریقی همان شب به او حالی می کردم که بی توجهی به بعضی مسائل چه عواقبی دارد.
    ظرفهای غذا را به کمک مادر ومایکل به آشپز خانه بردیم. وقتی که مادر برای جمع کردن سفره رفت، مایکل که اصلا تلاش نمی کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، پرسید :
    این آریان کیه؟
    با تمسخر گفتم:
    تو اون ندیدی، پس چه لطفی داره برات توضیح بدم که کیه؟
    کنارم ایستاد . چشمانش برق غریبی داشتند. با نگرانی در دیدگانم نگریست و گفت: حدس می زنم یه مرد جوون باشهف درسته؟
    از لحن حرف زدن و بغضی که در صدایش مشهود بود، حس شیطنت در من زنده شد. این حالت او برایم خیلی جالب بود، سعی کردم سر به سرش بگذارم . گفتم:
    بله یه مرد جوان و بسیار مودب که به شوئونات اخلاقی خیلی هم پایبنده.
    مایکل هوشیارانه احساس کرد که دارم سر به سرش می گذارم . با همان لحن خودم جسورانه سوت کوتاهی کشید و گفت:
    چقدر هم اونو قبول داری. نکنه تو رو هم به بعضی چیز ها پایبند کرده؟
    از این حرف آخر مایکل تکان خوردم. اخم آلود نگاهش کردم وبا تشر پرسیدم:
    منظورت از این حرف چه بود؟
    خندید. به مقصودش رسیده بود. تیر زهر آلود مرا با شتاب بیشتری به سوی خودم پرتاب کرده بود . شانه هایش را بالا انداخت ، بعد با لودگی دستهایش را به حالت تسلیم بالا گرفت وگفت:
    من تسلیمم . اما این راه دستی برای اولین شب پذیرایی از یه مهمون نیست ها .
    با اخم وتخم جواب دام: تو مهمون نیستی خویش وقوم منی.
    خندید وبا مهربانی گفت:
    اما توی خونه شما مهمونم، اینو که قبول داری ؟
    با خشم نگاهش کردم و جوابی ندادم. برای آنکه به بحث پایان داده باشم، شروع به شستن ظرفها کردم. مایکل لحظه ای مکث کرد وسپس با تردید پرسید: اجازه می دی تو آبکشی ظرفها کمکت کنم؟
    شانه ام را بالا انداختم وجوابی ندادم. بسرعت در کنارم ایستاد.مادر زمانی که به اشپز خانه آمد، مایکل را از این کار منع کرد، اما او خاطر نشان ساخت که این کار را دوست دارد. بالا خره مادر ناچار شد در مقابل مایکل کوتاه بیاید وگفت: خیلی خوب، پس من براتون چایی میبرم تا وقتی اومدین بخورین.
    مایکال خندید وگفت: عالیه زن عمو، مرسی.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  10. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  11. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل2-2

    مادر لبخند زد و سینی چای را به سالن برد .همان طور که ظرفها رو می شستم ، به دستهای مایکل که ماهرانه ظرفها رو آب می کشید نگاه کردم وبا کنایه گفتم:
    معلومه که خیلی خوب به این کار واردی .
    سرش را تکان داد وگفت:
    شاید، چون همیشه در شستن ظرفها به مادرم کمک ........
    ناگهان ساکت شد. با تعجب به او نگاه کردم . وقتی نام مادر را آورد، انگار ترسید وسخنش را ناتمام گذاشت. به او که چشمان آبیش به یکباره تیره و غمگین شده بودند، نگاه کردم. چهره در هم مایکل حس شفقت را در من زنده کرد . محتاطانه پرسیدم:
    هنوز هم دلتنگ مادرت هستی ؟
    لبخند غمگینی زد، نگاهش را دزدید و به شیر آب که باز مانده نگریست، آن را بست وگفت:
    تو اگه بودی نمی شدی ؟
    با بی فکری تمام جواب دادم:
    خب می دونی ، من وتو خیلی با هم فرق داریم.
    متعجب نگاهم کرد و با سردرگمی پرسید:
    اما من فرقی نمی بینم . فرق ما چیه؟
    بی انکه توجه کنم سخنانم چه تاثیری می تواند روی مایکل اشته باشد، با غرور گفتم:
    تو یه خارجی هستی ، با یک فرهنگ سرد وبی احساس. در حالی که ما ایرانیها سرشار از عاطفه ومحبتیم . البته می بخشی که با این صراحت دارم تفاوتها رو بیان می کنم. اما دیدگاه من از تفاوت احساس و این که می گم ما باهم فرق داریم همینه.
    مایکل به قضاوت سنگدلانه من گوش داد و با جدیت گفت:
    تو می گی من خارجیم؟ اما من خودمو یه ایرانی می دونم، چون پدرم ایرانیه ومن به تمام تعلقات خاطر پدرم احترام می ذارم.
    با تردید به سخنان مایکل گوش دادم و برای اثبات گفته های خودم گفتم:
    اما تو در سرزمینی بزرگ شدی که احساسات مردم اونجا رو در تمام مراحل زندگیت با خودت همراه داشتی ، پس نمی تونی مثل یه ایرانی حس کنی و از خودت عاطفه نشون بدی.
    مایکل برای دقایقی مستاصل وسردرگم نگاهم کرد. بعد با ناباوری گفت : که این طور؟ پس تو در مورد من این طوری فکر می کنی ؟ شاید اگه چیزی رو برات تعریف بکنم تموم تصورات تو رو عوض کنم و تو بتونی منو بیشتر بشناسی.
    با کنجکاوی پرسیدم : چی می خوایی بگی ؟
    مایکل در چشمان مستقیم نگریست وگفت :
    می دونی مژگان ؟ روزی که پدرم خبر داد ما عازم ایران هستیم من با تمام ضعف و ناتوانی درونی خودم جنگیدم تا سلامتیمو به دست بیارم. بعد که کمی بهتر شدم خودم تو اتاق حبس کردم و برای چندمین بار کتابای شعرای ایرانی رو خوندم تا به درک وسیعتری از احساسات اونا برسم . من خیلی از کتابای عاطفی شما ایرانیا رو خوندم . لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، امیر ارسلان نامدار، حسین کرد شبستری و چقدر در خلوت خودم به ناکامی های اونا اشک ریختم . اون وقت تو می گی من خارجیم و با احساسات لطیف بی گانه؟ نه مژگان این قضاوت تو عادلانه نیس.
    مسحور به او که داشت از حقانیت تفکر خود دفاع می کرد نگاه کردم. حتی تصور اینکه او نام این قصه ها را بداند برام دشوار بود چه رسد به اینکه آنها را خوانده و در خلوت اتاقش اشک هم ریخته باشد .
    از اینکه عجولانه و با سنگدلی حرف زده بودم، احساس نا خوشایندی در من زنده شد و این مجبورم می کرد در صدد چاره جویی باشم لبخند زدم و نشان دادم دفاعیه او را پذیرفته ام . مایکل دستهایش را خشک کرد ، بعد به ظرفهای شسته شده نگاهی انداخت و با خوش قلبی پرسید:
    حالا می تونیم بریم چای بخوریم؟
    لبخند زنان گفتم: البته پسر عمو
    با شیطنت پرسید : یعنی دیگه جنگی میون ما دوتا نیست.
    خندیدم. مجذوب رفتار دوستانه او شده بودم . صادقانه جواب دادم :
    از ابتدا همن نبوده. فقط در واقع یه سوء تفاهم بوده که حاضرم اونو نادیده بگیرم.
    مایکل با خوشحالی دستهایش را به هم کوبید وگفت : پس به این ترتیب من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم . منو می بخشی مژگان؟
    قیافه ای جدی به خود گرفتم و مثل آدمهایی که از گناه بزرگ دیگران با بزرگواری چشم می پوشند، با غرور گفتم :
    البته مایکل، اما دیگه نباید تکرار بشه.
    خندید. دندانهای سفید و مروارید گونه اش نمایان شدند. با رضایت سر تکان داد وگفت:
    حالا باورم شد که واقعا جنگی در میون نیست ، چون بلاخره حاضر شدی با محبت نامم را صدا کنی.
    به سوی در آشپزخانه راه افتادم و دوستانه گفتم:
    حالا دیگه حتما چائیمون سرد شده.
    از آشپز خانه بیرون آمدیم . مایکل کنار مادر نشست و مادر بلافاصله چای را عوض کرد و استکان چای معطر را به دست او داد . به مایکل که آرام ومطمئن چای می نوشید نگاه کردم . چقدر حرکاتش خالی از تصنع بود و چقدر در کنار مادر خوشبخت به نظر می رسید. یک لحظه عموو مایکل را مقایسه کردم. شاید باورش برای هر کسی سخت بود که بخواهد قبول کند مایکل با چهره منحصر به فدرش پسر یک مرد ایرانی چشم وابرو مشکی است. مردی که از زندگی سی ساله اش با یه زن خارجی فقط توانسته بود پسری را در اختیار داشته باشد که عمیقا به پدرش وابسته بود.
    مایکل بطرز عجیبی ، ترکیبی از ظاهر یه مرد خارجی با روحیه ی ایرانی بود و همین، تفاوت او با دیگر مردانی بود که من می شناختم. حلال نوعی دلسوزی به او که هر لحظه به مادر و مادربزرگ لبخند میزد احساس می کردم . او با این لبخند به من می فهماند که چقدر از جدایی پدر ومادرش از هم دلتنگ وتنهاست.
    هر بار که به مایکل نگاه می کردم ، احساس می کردم به طرز به طرز شگفت انگیزی دارم مجذوب پسر عمویی که تازه با او اشنا شده بودم ، می شوم. تمام حرکات ورفتار مایکل را با کنجکاوی دنبال می کردم . مایکل خوب سخن می گفت وکلامی شیرین وگیرا داشت. او تلاش می کرد فارسی را خوب وسلیس صحبت کند و ته لهجه ای که در کلامش بود سبب می شد که همه با شیفتگی به این مرد جوان که تمام همتش را به کار می بست تا در جمع ایرانیها غریبه قلمداد نشود، چشم بدوزند.
    مادر بزرگ با کنجکاوی از مایکل در مور فرانسه و آب و هوای آنجا می پرسید و او با شیوایی فرانسه را برایمان توصیف می کرد. طوری که همگی احساس می کردیم که از نزدیک این کشور اوروپایی را دیده ایم و با زیبایهای آن آشنا شده ایم .
    مایکل گاه در میان سخنانش ناچار می شد برای یافتن بعضی از کلمات فارسی مترادف با فرانسه درنگ کند. در ان زمان عمو به کمکش می شتافت و کلمه مورد نیاز مایکل را به زبان می آورد و من به عینه می دیدم که مایکل مسرور از یافتن کلمه دلخواهش سخن گفتن را از سر می گیرد. زمانی که همه تقریبا با فرانسه آشنا شده بودیم ، مایکل سکوت کرد و به ما که با لذت به سخنانش گوش می دادیم نگریست و لبخند زد.
    من در فرصتی که به دست آمده بود، سینی چای را برداشتم تا برای ریختن چای مجدد به آشپزخانه بروم . مشغول ریختن چای بودم که مایکل به آشپزخانه آمد ، با لحنی صمیمی پرسید:
    کمک نمی خوایی ؟
    خندیدم وگفتم : آه نه، خودم می برم.
    سینی چای را برداشتم و از آشپزخانه بیرون بیایم ، اما ناگهان نگاهم به چشمان پرسان مایکل دوخته شد. با لبخند پرسیدم : چیه؟ چی می خوایی بپرسی ؟
    قدمی به جلو گذاشت و آرام گفت : تو به سوال من جواب ندادی .
    زیرکانه پرسیدم:
    کدوم سوال؟ تو که چیزی نپرسیدی؟
    خنده تلخی کرد وگفت:
    پرسیدم، اما انگار تو مصلحت ندانستی جواب بدی.
    لبم را گزیدم وگفتم از کدوم مصلحت حرف می زنی مایکل؟ من که متوجه نمی شم.
    به من نزدیک شد . حالا از فاصله نزدیک می توانستم به عمق چشمان نگرانش خیره بشوم . نگاهم کرد وبا تانی گفت : از تو پرسیدم این آریان کیه، ولی تو جوابی ندادی .
    از کنجکاوی بیش از اندازه اش خنده ام گرفت. با ناراحتی و اخم پرسید:
    کجای این سوال خنده داره؟
    از خنده ریسه رفتم وگفتم :
    آه مایکل تو چرا اینقدر مشتاق شناختن آریان شدی ؟ خیلی خب ، حالا که این همه اصرار داری بهت یه مژده میدم.
    با همان لحن عصبی وناراحت پرسید:
    چه مژده ای ؟
    گفتم : اون فردا صبح به اینجا می یاد. اگه صبح زود بیدار بشی می تونی حتما ببینیش . اون وقت به تمام کنجکاوی هات پایان می ده
    با حیرت تکرار کرد:
    به اینجا می یاد ؟ به چه مناسبتی ؟
    باز پرسش وسواس گونه اش باعث شد که مثل بچه های تخس با صدای بلند بخندم ، اما زمانی که اخمش را دیدمف جواب دادم:
    قراره توی یه نمایش شرکت کنم. فردا خودت می فهمی .
    سینی چای را برداشتم و شتابان از آشپزخانه بیرون آمدم . لحظاتی بعد مایکل هم بیرون آمد و به من که مشغول چرخاندن چای بودم نگاه کرد. متوجه بودم که حالت خاصی در نگاهش موج می زند و ای مرا به حیرت فرو می برد. برای نگرانی بیش از حد مایکل دلیلی نمی دیدم . شاید اگر اوهم مثل من آریان را می شناخت ، این همه با وسواس درباره اش سوال نمی کرد . برای دقایقی با خود اندیشیدم اصلا نیازی به این همه نگرانی نیست.
    اما مایکل وحرکات عجیبش مرا کنجکاو می کرد.
    وقتی سینی چای را به طرفش گرفتم ، آرام چای را برداشت و تشکر کرد. نشستم وتلاش کردم وانمود کنم که متوجه ناراحتی او نشدم . می ترسیدم انچه من حس کرده بودم نباشد . و فقط این در خود فرو رفتن مایکل ، در خیال من این تصور را ایجاد کرده باشد که او نگران است. ترس از اینکه اشتباه کرده باشم و همین امر سبب شود که مضحکه قرار گیرم ، وادارم می کرد محتاطانه به تحولات روحی مایکل فکر کنم و آرام آرام سعی کنم تا او را بهتر بشناسم.
    در یک لحظه که نگاهم اسیر چشمان آبی او شد ، با حیرت متوجه شدم که مایکل چه مهارتی در تغییر آب و هوا دارد. او توانسته بود برای جلوگیری از کنجکاوی دیگران ، حالا که در جمع بود طوری رفتار کند که دیگران متوجه حال دگرگونش نشوند . تسلط او بر محیط آرام آرام با هستی من قرین شد و به من آموخت که باید چگونه برخورد کنم. دقایقی بعد بازهم مایکل گوینده جمع بود و ما همه شنوندگانی که سراپا گوش به حرفهایش دل سپرده بودیم.
    ***************************
    ساعت دیر وقت را نشان می داد ، اما همگی بی توجه به گذر زمان ، از در کنار هم بودن لذت می بردیم. زمانی که عمو اولین خمیازه خستگی راه را کشید ، مادر با درایت همه را به خواب دعوت کرد و گفت:
    بهتره صحبتها رو برای شب های دیگه بگذاریم. خان عمو ومایکل حتما خسته هستن.
    عمو لبخندی با قدر شناسی زد، بعد نگاهش را به در اتاقها دوخت و پرسید:
    اتاق من کدومه ؟
    داوطلبانه بلند شدم وگفتم: طبقه بالا من نشونتون می دم .
    اخم قشنگی توی صورت عمو نشست . آرام گفت:
    نه عمو جان ، من یکی از اتاق های پایین رو ترجیح می دم . می خوام توی اتاق مادر بخوابم. درست مثل اون سال های دور . دیگه توی این سن وسال حوصله بالا و پایین رفتن از پله ها رو ندارم. از تو هم ممنونم دردانه.
    با بلاتکلیفی به مادر که سریع بلند شد نگاه کردم. مادر گفت:
    باشه هر تور میلتونه . من جای شما رو توی اتاق مادر پهن می کنم. این طوری تا هر زمان که بخوایین می تونین باهم صحبت کنین . شما پس از سالها به هم رسیدین و مسلما حرفای زیادی دارین که به همدیگه بزنین .
    عمو لبخند زد وبا رضایت به مادر بزرگ که مسرور و شاد نگاهش می کرد چشمک زد. اگرچه خودم را برای اعتراض آماده کرده بودم ، اما زمانی که نگاه عمو و مادربزرگ را دیدم ، پشیمان شدم وخودم را راضی کردم که مخالفت نکنم .
    مادر تند جای خواب عمو را مرتب کرد و پس از آن همه بلند شدند. به سوی عمو رفتم وگفتم:
    شب بخیر عمو جان.
    عمو به شانه ام دستی زد و با مهربانی گفت:
    شب تو هم بخیر دردانه، خوابای خوب ببینی .
    به همه شب بخیر گفتم و در حالی که نگاهم متوجه مایکل بود که به عنوان شب بخیر صورت مادربزرگ را می بوسید، به طرف پله ها رفتم. همه کار های مایکل برایم تازگی داشتند و بنوعی حس می کردم این نو بودن معصومیتی را به همراه خود دارد. او اینگونه بزرگ شده بود و همه کار های او ساده و بی تکلف بودند .
    از پشت سر صدای قدمهای او را مشنیدم که بالا می آمد . وقتی به طرف اتاقم رفتم ، صدایش از پشت سرم مرا متوجه خود کرد. او گفت:
    مژگان می خوای بری بخوابی ؟
    با تردید گفتم:
    خب اگرچه خوابم نمی یاد ، اما کار دیگه ای ندارم که انجام بدم.
    لبخند زد وگفت: اگه خوابت نمیاد به اتاق من بیا. می خوام هدیه ای رو که برات اورده ام بهت نشون بدم.
    از لحن کودکانه وشادش خنده ام گرفت . به سویش رفتم وگفتم:
    عمو گفت تو برای خرید این هدیه خیلی به خودت زحمت دادی .
    خندید، در اتاق را باز کرد و بعد اشاره کرد که وارد بشوم . لبه تخت نشستم وبه او که در کمد دیواری را باز می کرد ف نگاه کردم.
    مایکل از داخل ساک یک بسته کادوپیچی شده را بیرون آورد. آن را روی زانویم گذاشت و با اشتیاق گفت:
    بازش کن، امیدوارم که از اون خوشت بیاد.
    بسرعت کا دو را باز کردم. یک جعبه به شکل قلب از داخل ان بیرون امد. با بی صبری پزسیدم: این چیه مایکل ؟
    کنارم نشست و به جعبه اشاره کرد وگفت :
    اگه در جعبه رو باز کنی ف خودت متوجه می شی .
    هیجان زده در جعبه را باز کردم ، اما بیکباره از دیدن محتویات آن مثل آدمهای برق گرفته یکه خوردم وخودم را کنار کشیدم .
    مایکل با تعجب نگاهم کرد وپرسید:
    چیه ؟ از این هدیه خوشت نمی یاد؟
    تلاش کردم که لحنم باعث آزردگیش نشود. گفتم:
    آه مایکل من تا زمانیکه ازدواج نکردم اجازه ندارم از لوازم آرایش استفاده کنم .
    بهت زده نگاهم کرد و بعد با حیرت پرسید:
    تو داری چی می گی ؟ لوازم آرایش و استفاده از آن چه ربطی به ازدواج داره ؟
    این بار نوبت من بود که تعجب کنم ، اما با یاد آوری فرهنگ کشوری که مایکل در ان رشد کرده بود آرام گفتم:
    خب شاید برای تو کمی عجیب باشه، اما یه دختر ایرانی معمولا این مسائل رو رعایت می کنه.
    پرسان نگاهم کرد وگفت:
    پس این چیزها فقط مخصوص اونایی میشه که ازدواج کردن؟
    آرام سرم را تکان دادم و جعبه را روی میز گذاشتم . مایکل متفکرانه گفت:
    پس پیش بینی پدرم درست بود . او حدس می زد که تو نتونی از اینا استفاده کنی. می گفت در روزگاری که او در ایران بوده، فقط زنها اجازه داشتن از لوازم آرایش استفاده کنن، اما من سماجت به خرج دادم وگفتم زمونه عوض شده و این طرز تفکر قدیمی شده .
    در جواب مایکل که اندیشناک سر در گریبان فرو برده بود ، گفتم:
    تو درست می گی . زمونه عوض شده ،اما من ترجیح میدم که هنوز با تفکرات سالم وقدیم زندگی کنم و از اینکه به اونا پایبند باشم اصلا متاسف نیستم .
    مایکل اندوهگین نگاهم کرد و بعد سرش را در دست گرفت. زمزمه کنان گفت :
    خدای من ! چه اشتباهی کردم.
    بلند شدم دیدگان مایکل پر از یاس و ناامیدی بود. دلداریش دادم وبا سپاس گفتم : به هر حال از اینکه به فکر تهیه هدیه برای من بودی از تو ممنونم. شب بخیر مایکل .
    به سوی در اتاق رفتم. مایکل به سرعت بلند شد و با ناراحتی پرسید : یعنی نمی خوایی هدیه منو قبول کنی ؟
    آرام وشمرده گفتم : وقتی نتونم از اون استفاده کنم ، دلیلی نداره قبولش کنم. امیدوارم درک کنی مایکل. بهتره این هدیه رو به مادر بدی.
    مایکل به سرعت سر تکان داد و با اکراه گفت:
    اون وقت زن عمو فکر می کنه من خیلی سبکسرم .
    لبخند زدم. حرفش منطقی بود . مایکل خوب می توانست احساسات مادر را در این سن حدس بزند.
    سرم را تکان دادم و گفتم : فکر می کنم حرف تو کاملا درست باشد. این هدیه به درد مادر هم نمی خورد. متاسفم مایکل.
    چشمان آبی مایکل به تیرگی زد و نقش اندوه در نگاهش نشست . با طمانینه و وقاری خاص گفت :
    مژگان میدونی اگه تو یه دختر فرانسوی بودی من می دونستم که باید با تو چه رفتاری کنم، ام من در همین اولین شب آشنائیمون اون قدر احمقانه دچار اشتباه شدم که می ترسم تو رو به وحشت انداخته باشم. هیچ دلم نمی خواد خیال کنی من این اشتباهات رو عمدا انجام دادم . صدای مایکل آنقدر محجوبانه و بدون هر ریایی بود که احساس شعف را در من زنده کرد. به او که حالا مایوس به جعبه آرایش نگاه می کرد، نزدیک شدم و شرمنده گفتم:مایکل من می دونم تو داری چی می گی ، اصلا این فکر به ذهنم نیومده که تو داری خود خواهانه رفتار می کنی . حالا برای اثبات صداقتم ، حاضرم هدیه تو رو قبول کنم ، اما اونو به دست مادر می دم تا نگهش داره . این تو رو راضی می کنه؟
    تبسمی شیرین بر صورت مایکل سایه انداخت . احساس کردم بار گرانی از روی دوش او برداشته شده است . جعبه را برداشتم و به او که حالا به روشنی می خندید ، نگاه کردم وگفتم:
    شب بخیر مایکل به خاطر هدیه ات هم از تو ممنونم.
    لبخندی پاک و بی آلایشی زد وگفت: شب بخیر دختر عمو! امیدوارم که خوب بخوابی .
    در اتاق را باز کردم و در فضای بیرون متوجه تاریکی و سکوت طبقه پایین شدم. خانه در خوابی عمیق فرو رفته بود و من حس می کردم امروز چه تحول عظیمی در این خانه به وجود آمده است.
    زمانی که در اتاقم را باز کردم متوجه شدم که مایکل عمیقا حرکاتم را کنترل می کند. لحظاتی نگاهمان در هم گره خودو پس از آن مایکل شتابان در اتاقش را بست. در نگاهش حالتی بود که احساس می کردم دنیایی از محبت با ظرافتی خاص به من چشم دوخته است.
    جعبه آرایش را روی میز گذاشتم و این بار با کنجکاوی آن را باز کردم. این اولین بار بود که صاحب لوازم آرایش می شدم . من با تربیتی صحیح از پدر ومادرم آموخته بودم که هرگز زیبایی های طبیعی صورتم را با رنگ وروغن در نیامیزم و لطافت بکر چهره را با آن مخدوش نکنم. نمی دانستم برخورد مادر ، در قبال دریافت این هدیه چیست . شاید منرا از قبول این هدیه منع می کرد، اما می توانستم به شرح دهم روی چه حسی هدیه ی مایکل را قبول کرده ام. اگر مادر هم شاهد انهمه ناراحتی وبغض مایکل بود، همان تصمیمی را می گرفت که من در پی دیدن آنهمه غصه گرفته بودم.
    جعبه را روی طاقچه گذاشتم تا روز بعد ان را به مادر بدهم . وقتی چراغ اتاق را خاموش کردم، به روزی که پشت سر گذاشته بودیم اندیشیدم. به آمدن عمو ومایکل ، به کنجکاوی های بی پایان مایکل در مورد آریان وبه عمق نگرانی او زمانی که از آریان می پرسید. چه دلیلی وجود داشت کهسبب می شد مایکل در اولین روز آشنایی بامن ، این گونه با تعصب برخورد کند؟آیااین جوشش خون خانوادگی بود که باعث می شد او تعصب به خرج دهد یا چیز دیگری که من از آن بی خبر بودم؟
    هر وقت به مایکل فکر می کردم ، احساس می کردم در حرکات و رفتار او نکاتی هست که باید به آنها دقت کنم . او بامن طوری رفتار کرد که انگار سالهاست مرا می شناسد وهمین شناخت، به او اجازه می دهد که بخواهد با تحکم خواسته هایش را به من تحمیل کند. نسبت به مایکل دو حس متفاوت داشتم. از سویی او را متفاوت با دیگر پسرانی که می شناختم می دیدم و همین سبب گرایش من به او می شد و از سوی دیگر از اینکه او اینگونه متعصبانه برخورد می کند، مکدر می شدم.
    مایکل ویژگی های خاصی داشت ومن که سرتاسر عصر وشب به محک زدن او پرداخته بودم، به این نتیجه رسیدم که او می تواند مرد ایده آل هر دختری باشد
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  12. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    moderator (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  13. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل 1-3

    از صدای ضربه آرامی که به دراتاق خورد، از خواب بیدار شدم. نگاهم به ساعت افتاد که ساعت ده صبح رانشان می داد. چه قدر خوابیده بودم ،در حالی که با خود قرار گذاشته بودم که در کار های خانه به مادر کمک کنم . یک بار دیگر ضربه ای به در اتاق خورد و به دنبال آن صدای مادر مرا به شتاب واداشت.
    مادر گفت:
    مژگان بیداری؟ آریان پایین منتظرته.
    با عجله از تخت پایین پریدم . قرارم را با آریان فراموش کرده بودم. در جواب گفتم:
    اومدم مادر، تا چند دقیقه دیگه میام پایین.
    صدای قدمهای مادر را که از پله ها پایین رفت، می شنیدم. بسرعت خود را به آینه رساندم . اگر آریان این قیافه خواب زده و چشمان پف الود را ببیند، آبا از اینکه بخواهد نقشی به من بدهد منصرف نخواهد شد؟ کاش کمی زودتر بیدار شده بودم . ترس از اینکه آریان از دادن یه نقش به من، آن هم پس از این همه سال انتظار منصرف شود، مرا به هراس می انداخت.
    از اتاق بیرون آمدم و در دستشویی باآب سرد دست وصورتم را شتشو دادم. حوله را بسرعت به صورتم کشیدم تا اثر خوابزندگی را در ان از بین ببرم،اما این کار احتیاج به زمان بیشتری داشت و من نمی خواستم به هیچ دلیلی اریان را منتظر نگه دارم.بناچار به طبقه پایین رفتم.ظاهرا اخرین فردی بودم که از خواب بیدار شده بودم.
    اریان در کنار پدر نشسته بود و با او صحبت می کرد، تند جلو رفتم و سلام کردم. اریان با دیدن من بلند شد و سلامم را جواب گفت. متواضعانه تعارف کردم:
    بفرمایین.می بخشین که معطل شدین، اخه دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم.
    لبخند زد، به عمو و مایکل نگاه کرد و دوستانه گفت:
    بله، البته حق هم داشتین. مهمون خیلی عزیزه، خصوصا اگه این مهمون پس از سالها به وطنش برگشته باشه.
    عمو لبخند زد و سرش را تکان داد، اما مایکل با نگاه خیره، با کنجکاوی عکس العملهای اریان را زیر نظر گرفته بود. از طرز نگاه مایکل حرصم گرفته بود.به کاغذهایی که روی میز بود نگاه کردم و در کنار پدر نشستم. با تردید پرسبدم:
    من در نمایش شما چه نقشی رو باید بازی کنم؟
    اریان با لحنی جدی گفت:
    نقش مادر علی اصغر رو،اما باید دقت کنین. نقشتون اگرچه اسونه و تا حدودی هم کوتاه،ولی باید کاملا طبیعی و تاثیرگذار اجرا بشه تا به دل مخاطب بنشینه. تعزیه برا عصر عاشوراست.
    با اسودگی خیال نفس کشیدم و گفتم:
    من فکر می کردم که نقشی برای تعزیه (حر) به من می خواین بدین. حالا از این قرار من چند روز فرصت دارم تا خودمو برای هر چه بهتر برای اجرای نقشم اماده کنم. این خیلی عالیه.
    اریان با رضایت سرش را تکان داد و گفت:
    شما نقش رو بخونین. هرجا که اشکالی داشتین من در خدمتتون هستم.
    با تردید پرسیدم:
    برای تمرین باید به خونه شما بیام؟
    فکر می کنم این طوری بهتر باشه. من و بچه ها مشغول تمرین نقشهای فردا شبیم، اما شما می تونین یه روز قبل از نمایش توی خونه ما با بچه ها تمرین کنین. متاسفانه زمان زیادی برای تمرین ندارین و تنها امید من، به پشتکار و قدرت بازیگر شماست که می بینم این همه علاقه نشون می دین. از امشب رسما مراسم عزاداری شروع می شه. من باید به کارهای دیگه هم رسیدگی کنم و شما ناچارین مطالب رو به تنهایی حفظ کنین تا کاملا به نقشتون مسلط بشین.
    با خوشحالی سرم را تکان دادم و موافقتم را اعلام کردم. آریان با دیدن شور و شعف من لبخند زد و با تانی بلند شد.
    پدر محترمانه اصرار کرد و گفت :
    حالا چرا به این زودی ؟ سعادتی است که در خدمتتون باشیم.
    آریان دوستناه خندید وگفت:خیلی مننون. باید برم. بچه دران چراغها رو برای فردا شب می بندن. باید نور کافی درحیاط داشته باشیم تا نمایش به نحو مطلوبی اجرا بشه . من هم باید راهنمائیشون بکنم.
    پدر با نگاهی پر از تحسن دستش را به پشت آریان زد و با حسرت گفت :
    اجرتون با امام حسین! اگه کاری از دستمون بر میاد بگین تا ما هم در ثوابتون شریک باشیم.
    آریان سرش را زیر انداخت و با سپاسی که در کلامش مشهود بود ، گفت:
    چشم اگه کاری بود حتما زحمتتون میدم .فعلا همین که اجازه دادین مژگان خانم در مراسم تعزیه نقشی داشته باشن خودش بزرگترین کمکه. در واقع من مونده بودم برای این نقش چه کسی رو انتخاب کنم. کسی که هر سال این نقش رو بازی می کرد ناچار شده به شهر دیگه بره ومن تازه چند روز پیش از جریان باخبر شدم. پیدا کردن کسی که هم علاقه مند به بازیگری باشه و هم مستعد به عهده گرفتتن این نقش ، دلمشغولی این چند روز من شده بود تا اینکه به یاد مژگان خانم افتادم .
    پدر با امیدواری به من نگریست وگفت :
    نگران نباش. مژگان در خیلی از نمایش های مدرسه اش شرکت کرده و حتما می تونه از پس این کار بر بیاد.
    آریان زیر چشمی به من نگاه کرد و با اطمینان جواب داد :
    نگران نیستم. می دونم که ایشون از عهده اجرای این نقش بخوبی بر میان . به این موضوع ایمان دارم.
    از اعتمادی که اریان نسبت به من داشت، احساس خوشی پیدا کردم. به همراه پدر او را تا در ساختمان بدرقه کردم. آریان با اشاره به سرمای بیرون به پدر تذکر داد که بیرون نیاید . پدر دست آریان را به گرمی می فشرد و نزد بقیه برگشت و من با نگاهی به نوشته های در دستم او را تا حیاط همراهی کردم و پرسیدم:
    اگه به اشکالی برخوردم چطوری با شما تماس بگیرم؟
    آریان نوشته ها را از دستم گرفت. با خودکار یکه از جیبش بیرون کشید، شروع به نوشتن کرد وگفت:
    شماره تلفن خونه رو براتون می نویسم . این روزها بیشتر در خونه هستم و راحت می تونین منو پیدا کنین.
    از لحن صمیمانه اش احساس غرور کردم. چه زود مرا در گروهش پذیرفته و آرزو هایم را تحقق بخشیده بود.
    اریان شماره را در بالای نوشته ها یادداشت کرد و به دستم داد. قدم زنان تا در خانه با او امدم. وقتی می خواست بیرون برود ، ناگهان پرسید:
    این پسر خارجی پسر عموتونه؟
    سرم را تکان دادم با کنجکاوی پرسید: اسمش چیه ؟
    جواب دادم : مایکل
    لبخند زد وچند بار نام مایکل را تکرار کرد و بعد گفت:
    به نظر پسر خوبی می یاد.
    بسرعت گفتم: همین طوره. خیلی رو راست وبی شیله پیله است.
    با شیطنت خندید و گفت :
    بله اینو از نگاه های خیره اش می تونستم حدس بزنم. خب دیگه یادتون نره اگه مشکلی داشتین حتما با من تماس بگیرین. خداحافظ.
    خداحافظی کوتاهی کردم و در رابستم. هوا کمی سرد شده بود . نور رنگ پریده آفتاب هیچ گرمایی نداشت. شتابان طول حیاط را طی کرم. وقتی می خواستم وارد ساختمان شوم نگاهم به مایکل افتاد که از طبقه بالا نگاهم می کرد. او کی به طبقه بالا رفته بود و برای چه این طور دقیق و موشکافانه من و اریان را زیر نظر گرفته بود
    وقتی متوجه نگاه خیره ام شدف خودش را کنار کشید وبه داخل رفت. با دلخوری وارد ساختمان شدم. از کار های مایکل و حساسیتی که نشان می داد هیچ سر در نمی اوردم .
    مادر بزرگ که حالا عمو را در کنار خود داشت، به نظر چابک تر از همیشه می رسید. وقتی مرا دید ف خندید و با ذوق گفت:
    مزگان امروز می خوام بعد از سالها آشپزی کنم. مثل همون وقتها که فرشید ایران بود و من غذای مورد علاقشو درست می کردم و او با لذت از طعم و مزه اونا تعریف می کرد.
    لبخند زدم وپرسیدم:
    می خوایین چی درست کنین مادر بزرگ ؟
    مادربزرگ با لذت تمام وشمرده شمرده گفت:
    خورشت خلال بادام.
    عمو که خودش را به موج عواطف انسانی دوربرش سپرده بود، با حظی وافر گفت:
    آخ که پس از سی سال هنوز مزه غذاهاتون زیر زبونمه ماد . خدا می دونه که گاهی چقدر حسرت غذاهای ایرانی را می خوردم.
    مادربزرگ دست پر نوازش خود را به سر عمو کشید. انگار که دارد کودکی شیرین زبان را ناز می کند و بالطفی مادرانه گفت :
    دیگه نمی خواد حسرت بخوری پسرم . تا روزی که ایران هستی می تونی از غذاهای مطبوع وطنت لذت ببری. فقط خدا کنه که مایکل هم این غذا ها رو دوست داشته باشه.
    داوطلبانه اعلام آمادگی کردم و گفتم:
    منم کمکتون می کنم مادربزرگ.
    مادر بزگ همانطور که به طرف اشپزخانه می رفت ، به نشانه مخالفت سر تکان داد وگفت:
    نه دخترم، تو همین که اون نوشته ها رو حفظ کنی بزرگترین کمک رو به ما کردی. نمی دونی چقدر خوشحالم که بلا خره آریان نقشی رو به تو داد. خوش به حالت که می تونی تو ثواب این مراسم شزیک بشی.
    لبخند زدم تا شوقی را که در دلم از تشویقهای مادربزرگ به وجود امده بود نشان دهم. حالا که کاری برای انجام دادن نداشتم، بهتر بود به سراغ حفظ کردن نقش خودم می رفتم . کاغذ ها را در دست گرفتم و با شتاب از پله ها بالا رفتم .
    در اتاق خودم را روی تخت انداختمتا یک بار نقش را روخوانی کنم. تمام نقش در سه صفحه خلاصه می شد و بیشتر مطالب شعر گونه بودند. ابتدا آرام آرام ، اما بعد کمی بلندتر اشعار را تکرار کردم. تقریبا نیمی از این اشعار را هر ساله در مراسم تعزیه شنیده بودم و حفظ کردن ان به نظر آسان می رسید. همان طور که به صدای بلند اشعار را می خواندم ، ضربه ای به در اتاق خورد . گفتم:
    بفرمائین ،در بازه.
    مایکل با کنجکاوی به داخل اتاق سرک کشید وپرسید:
    داری چی کار می کنی مژگان؟
    با ذوق زدگی ورقه ها رونشان دادم و گفتم:
    بیا داخل مایکل. دارم نقش رو حفظ می کنم.
    ارام جلو امد. روی لبه تخت نشست، کاغذها را در دست گرفت و زمزمه گونه چند خط را خواند، اما بعد آنها را روی تخت گذاشت و با بی حوصلگی پرسید:
    تو می خوایی تئاتر بازی کنی؟
    سرم را تکان دادم و کلامش را تصحیح کردم. گفتم:
    این تئاتر نیست مایکل، این تعزیه خونییه.
    در حالی که تلاش می کرد کلمه تعزیه را درست تلفظ کند پرسید:
    تعزیه دیگه چیه؟
    صاف روی تخت نشستم و با حالتی جدی سعی کردم مفهوم تعزیه رابه شکلی ساده برایش شرح دهم. گفتم :
    در واقع یک نوع نمایشه، اما نمایش که براساس یک حماسه تاریخی و مذهبی اجرا می شه، فهمیدی؟
    سرش را با استفهام تکان داد و گفت: منظورت از حماسه تاریخی ، مذهبی چیه؟
    ظاهرا نارسایی کلام من ، مایکل را که شیفته فهمیدن بود، قانع نکرده بود و او نیاز به راهنمایی بیشتر داشت. به تلاشی دیگر دست زدم تا مطلب را بهتر برای او بشکافم . گفتم:
    گوش کن مایکل، تو از امام حسین و واقعه عاشورا چه می دونی؟
    متفکرانه تلاش کرد تا چیزی را به یاد بیاورد، گفت:
    من یک کتاب در این مورد خوانده ام. البته درست یادم نیست، اما می دونم که چه ظلمی به امام و یارانش شده. اون دعوت نامه های دروغی ، بستن راه به روی امام ویارانش، سرگردانی انها در سرزمین نینوا، بستن اب فرات و تشنگی امام ویارانش ........
    با تحسین نگاهش کردم و گفتم:
    آفرین تو خیلی چیزها می دونی. ما حالا می خواییم ظلمی رو که به امام و دیگرون کردن به نمایش بذاریم.
    مایکل ابتدا سکوت کرد تا به مق سخنانم پی ببرد. با تفاهم بیشتری سر تکان داد و گفت:
    حالا فهمیدم که معنی تعزیه چیه، اما این مرد جوان یعی آریان در این بین چه نقشی داره؟
    لبخند زدم. باز همان کنجکاوی خاص در پرسش او به چشم می خورد. گفتم:
    اون کارگردان وهمین طور بازیگر تئاتره که به همراه گروهش هر ساله داوطلبانه این مراسم رو به نمایش میذاره. شاید به خاطر همین مساله است که همهدوسش دارن و بهش احترام می ذارن.
    مایکل چشمانش را تنگ کرد و با لحنی تلخ گفت:
    بله اینو می تونم از تواضع عمو وشیفتگی تو حدس بزنم.
    از این قضاوت مایکل بدنم به لرزه افتاد. متعجب گفتم:
    شیفتگی ؟ این کلمه مناسبی برای ادای لفظ احترام نیست، پس بهتره جمله ات را تصحیح کنی.
    تند نگاهم کرد وگفت:
    ولی من نمی خواستم بگم که تو به اون احترام میذاری، چون نگاه های شما به همدیگه چیزی فراتر از احترام بود.
    با خشم مشتهایم را گره کردم . شاید اگر مایکل بلند نمی شد، اختیار خودم را از دست میدادم. نگران پزسیدم:
    منظورت از این حرفها چیه؟ هیچ میدونی چه اتهامی به من می زنی مایکل ؟
    مایکل پوز خندی زد و با لجاجت گفت:
    این اتهام نیست دختر عمو. تو داری منکر چه چیزی می شوی؟ شاید من در بعضی چیزها از یه جوان ایرانی درک درستی نداشته باشم،اما زبان عشق ومحبت در تمام دنیا یکسانه. آریان طوری تو رو نگاه می کرد که من حس می کردم تا چه اندازه به تو علاقه داره . شاید تو هم همین احساس رو نسبت به اون داشته باشی ، اما بنا به پاره ای از ملاحظات می خوایی این احساس رو کتمان کنی.
    نزدیک بود دیوانهشوم. مایکل داشت چه می گفت؟ نظر من نسبت به آریان هرگز از نگاه یک فرد بسیار محترم فراتر نرفته بود، اما حالامایکل جسورانه دریچه ای را به رویم می گشود که کاملا تازگی داشت و نم توانستم حرفهایش را به خوبی پیش خود حلاجی کنم. با دلخوری واندکی خشم گفتم:
    تو اشتباه می کنی مایکل، آریان از نظر من فقط یک پسر همسایه خوب ومحترمه، فقط همین.
    مایکل در چشمانم نگریست و آرام جواب داد:
    من منکر خوب بودن او نیستم، چون حتی وقتی نگاهش به تو دوخته میشد، پاک وبی آلایش بود. من دقیقا اونو زیر نظر داشتم و همین کمکم کرد که پی به علاقه اون به تو ببرم.
    با ریشخند وتمسخر گفتم:
    خب تو مجبور نبودی اون طور نگاهش کنی که به درونش پی ببری. کار تو درست نبود.
    مایکل در سکوت نگاهم کرد. چشمانش از اندوهی گنگ لبریز بود. با تحکم گفت:
    مجبور بودم وباید بگم این حقو به خودم میدم که از تو به نوعی حفاظت کنم.
    با ناراحتی فریاد زدم:
    من از کسی حمایت نمی خوام و می دونم چه طوری باید مراقب خودم باشم، پس به خودت زحمت نده.
    مایکل لبخند زد. ودر نگاه پر از عصیانم نگریست وگفت :
    ولی تو چه بخوایی چه نخوای من اینکارو می کنم. نمی دونم تو اسم اینکارو چی می ذاری ، اما من اونو مثل یه وظیفه فامیلی می دونم .
    آماده شدم تا جوابش را بدهم ، اما مایکل با گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت. حرصم درآمده بود. مایکل حق نداشت این طور مو شکافانه حالات آریان را کنترل کند و آرامش مرا به هم بریزد.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  14. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    moderator (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  15. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.50
    حالت مـن:
    Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,850 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان دختر آفتاب (سهیلا بامیان)

    فصل 2-3


    ما وخانواده آقا شاکر سالها بود که همسایه بودیم. آنها خانواده متشخص و محترمی بودند و در انجام کار های خیر همیشه پیشقدم می شدند و در این راه از هیچ کمکی به افراد نیازمند کوتاهی نمی کردند.خیلی ثروتمند نبودند، اما از همان امکانات مالی خوبی که داشتند در راه ثواب وخیر استفاده می کردند.
    پسر بزرگشان«آرمین» در تهران زندگی می کرد. تنها دخترشان همراه همسرش در خارج از کشور به سر می برد و فقط اریان که آخرین فرزند خانواده بود در کنار پدر مادرش باقی مانده بود . همزیستی با خلق وخوی مثبت پدر و مادر سبب شده بود که اریان نیز در کارهای خداپسندانه خانواده اش همراه آنان باشد و در دید مردم جوانی کاملا شایسته و برازنده جلوه کند. ما به خانواده آقای شاکر احترامی خاص می گذاشتیم و من همیشه به آریان ،مثل دگران با دیده تحسین و احترام می نگریستم. هرگز در خیالم نمی گنجید که حس احترام من به اریان چیزی فراتر از این چیزها باشد، اما حالا مایکل از احساساتی سخن می گفت که برای من کاملا ناشناس و غیر قابل تصور بودند.
    در تمام برخورد هایی که با آریان داشتم، متوجه لحن و رفتار تحسین آمیز او میشدم. اما آریان با همه اینطوری برخورد می کرد و شاید همین مساله سبب محبوبیتش میان مردم محله شده بود. او هرگز کاری نکرده بود که من متوجه نکته خاصی شوم. برخوردهایش کاملا دوستانه و خالی از هر نوع تصنعی بودند و همیشه با مهربانی و عطوفتی که خاص این خانواده بزرگ بود با من یا دیگران مواجه می شد و من همواره در ارامش خیال با او برخورد می کردم وآریان را اینگونه شناخته بودم. مایکل تمام تصورات من را به هم ریخته بود. او از آریانی با من سخن می گفت که کاملا برای من بیگانه بود و من با وحشت می دیدم که او را نمی شناسم. نمی دانم مایکل با چه اطمینانی از راز نگاه مایکل سخن می گفت و تا ان اندازه هم به این امر اطمینان داشت.
    می دانستم که مایکل غلو می کند و دچار اشتباه شده است . شانه ام را بالا انداختم و تلاش کردم به افکار در هم ریخته ام نظم وانضباطی ببخشم. ورقه ها را در دست گرفتم تا بار دیگر خواندن را از سر بگیرم، اما فقط چشمانم یک سری خطوط در هم را می دیدند. هیچ درکی از معانی کلمات نداشتم. انگار با حرفهای مایکل همه باور ها و یافته هایم را از من گرفته بودند.
    کنار پنجره ایستادم، آسمان ابری و بارانی بود. باد سردی که در بیرون پیچیده بود، حالا باشدت بیشتری پرچمهای سیاه سر در خانه آقای شاکر را تکان میداد و من با حس غریبی تمام توجه ام به آن خانه جلب شده بود . نمی خواستم حرفهای مایکل را به خود بگیرم ، چون آنوقت ناچار بودم برای اینکه با آریان روبرو نشوم، این همه انتظار را برای به دست آوردن یک نقش نادیده بگیرم.
    حالا که به نوعی از دریچه نگاه دیگری پی به علاقه آریان برده بودم ، نوعی هراس از روبرو شدن با او به من هشدار می دادکه باید حتی جلوی آریان هم نقش یک آدم متفاوت و خونسرد را بازی کنم. ولی ایا انوقت آریان پی به انقلاب درونی من نمی برد؟
    لعنت بر مایکل که با حرفهایش همه افکار مرا در هم ریخت. اما نه اجازه نخواهم داد که این وضع ادامه پیدا کند و او با اعصاب و احساسات من بازی کند.مایکل فقط مدتی مهمان ما بود و نباید می گذاشتم که باعث پریشانی خاطرم شود.
    با این تصمیم باز به سوی نوشته ها رفتم. اما حوصله خواندن آنها را نداشتم. با خود اندیشیدم« ظهر وقتی خانه ساکت شود ، بهترین فرصت برای حفظ کردن آنها خواهد بود.»
    از اتاق بیرون آمدم وخواستم که به طبقه پایین بروم. من به هر طریقی که شده بود باید به انتظار چندین ساله خودم و خانواده پایان می دادم.با این فکر کمی آرامش یافتم . از حالا می دانستم که اثر حرفهای زهر آگین مایکل را از خودم دور می کنم و می توانم از پس نقشی که بر عهده ام گذاشته شده بود خوب بر بیایم.
    وقتی به طبقه پایین رفتم، اعضای خانواده هر کدام به طریقی بر این تصمیم من صحه گذاشتند. مادر با لبخندی مهربان از پیشرفتم در حفظ کردن مطالب پرسید،مادربزرگ با دعاهای همیشگی ود مشوق من شد و پدر با خوشحالی و لذت به دیدگان متبسم من که غرق در غرور شادی بودند نگریست.
    عمو هم با لبخند خاطرات گذشته خود را از این مراسم به یاد اورد و بعد با نمی اشک در چشم ، از اثرات شگفت انگیز این مراسم در روحیات مردم برای مایکل سخن گفت . این گفتگو ها تا پس از صرف نهار ادامه داشت.
    سعی می کردم نگاهم را از چشمان دقیق و کنجکاو مایکل بدزدم، اما خوب حس می کردم که مایکل دارد با هوشیاری ان همه ذوق زدگی مرا زیر ذره بین نگاه خود می نگرد. همین مجبورم می کرد که محطاتانه مواظب انقلاب درونی خود باشم واجازه ندهم که مایکل با پی بردن به نگرانی من دستاویزی برای به بازی گرفتن من بیابد.
    در این میان مادربزرگ با هوشیاری خاص ، متوجه درگیری های من ومایکل شده بود. شاید چون دلمشغولیش کمتر از دیگران بود،توانسته بود با دقت در رفتار ما متوجه همه چیز بشود. وقتی سکوت را میان من ومایکل دید،رندانه لبخند زد و سر در گوش مایکل گذاشت و با او حرف زد. من خیلی واضح دیدم که در حین این سخنان در گوشی ، مایکل با دقت نگاهم کرد و بعد سرش را تکان داد وخندید.
    کنجکاو زیر چشمی نگاهش کردم.مادربزرگ به او چه گفته بود که حالا او هم با تصدیق، سر تکان می داد و لبخند می زد. به آن همه یکدلی و نزدیکی حسودیم شده بود. تا قبل از آمدن مایکل، تمام حرفهای در گوشی مادربزرگ در گوش من خوانده میشد، اما حلال مادربزرگ با ورود مایکل، جای مرا به او داده بود.
    سگرمه هایم را در هم کشیدم و بلند شدم تا به اتاقم بروم، اما درهمین موقع مادربزرگ سیاستمدارانه گفت:
    مژگان!دخترم، یه دقیقه برو تو اتق من، کارت دارم.
    با دلخوری به اتاق مادربزرگ رفتم. او پس از چند دقیقه در حالی که به سختی قدم ب میداشت به اتاق آمد. سرم را پایین انداخته بودم.مادربزرگ با دیدن لبهای برچیده ام خنده ای کرد و کنارم نشست. از خنده اش بیشتر دمغ شدم و ابرو هایم را در هم کشیدم. مادر بزرگ که داشت نگاهم می کرد، با لحنی پر از طنز پرسید:
    می شه بگی این همه قهر وکم محلی برای چیه؟
    به مادربزرگ که شیطنت آمیز لبخند می زد نگاه کردم و با دلخوری گفتم:
    می شه شما بگین چرا برای من هوو درست کردین؟
    مادربزرگ با حیرت پرسید:هوو، منظورت کیه؟
    رو از او گرفتم و با لحنی پر از غصه گفتم:
    منظورم رو خوب می دونین. برای چی با مایکل همدست شدین؟
    مادربزرگ ابتدا سکوت کرد، اما بعد در حالی که به شدت می خندید، مرا در آغوش گرفت وگفت:
    نمی دونستم انقدر حسود هستی دختر.از اینکه من در گوشی با اون حرف زدمناراحت شدی؟
    جوابی ندادم وشانه بالا انداختم . مادر بزرگ دست نوازش به موهایم کشید و صورتم را بوسید وگفت :
    می خوایی بهت بگم به مایکل چی گفتم؟
    حرفی نزدم . نمی خواستم بداند که چقدر مشتاق دانستن هستم و کنجکاویم برانگیخته شده است . مادربزرگ که سکوتم را دید، با هوشیاری متوجه امتناع من برای اعتراف شد. سرش را جلو آوردو آرام گفت:
    من قط به مایکل گفتم هیچ فکر می کردی دختر عمو به این قشنگی داشته باشی ؟
    با ناباوری به مادر بزرگ نگاه کردم. او که متوجه حیرت من شده بود، برای اطمینان خاطرم باز مرا بوسید وگفت:
    قسم می خورم که فقط این حرف رو به اون زدم، باور کن.
    برای یک لحظه از رفتار بچه گانه خودم خجالت کشیدم. بی هیچ اندیشه ای با مادر بزرگ مهربان بد اخلاقی کرده بودم. شرمگین خودم را به آغوش مادربزرگ انداختم و گریه سر دادم.
    مادربزرگموهایم را نوازش کرد و بوسید و به گریه های من که از روی خجالت بود با لبخند نگریست و در جواب من که مدام عذر خواهی می کردم گفت :
    برای چی گریه می کنی ؟تو که کاری نکردی انقدر ناراحتی.
    با افسوس وشرم سرم را زیر انداختم وگفتم:
    نمی دونم چرا یه دفعه دیوونه شدم و به روابط صمیمانه شما ومایکل حسادت کردم. وای مادربزرگ! دلم می خواد از خجالت آب بشم وبرم تو زمین.
    مادربزرگ با خنده گفت:
    خدا نکنه،حیف تیست این همه قشنگی اون زیرها مخفی بمونه.حالا اشکات رو پاک کن وبا دقت به نصیحت من گوش بده . اشکهایم را باکف دستم پاک کردم . مادربزرگ همانطور با دقت که نگاهم می کرد، با دیدن لبخند کمرنگی که درگوشه لبان بود، گفت:
    تو اگه می دونستی با لبخند چقدر قشنگتر می شی هیچوقت گریه نمی کردی. گریه دشمن قشنگیه وتو داری با این گریه های وقت وبی وقتت به ملاحت چهره ات ظلم میکنی. دخترم اینو بدون اونایی گریه می کنن که دچار نارسایی کلام باشن،اونایی که نمی تونن حرف خودشون رو بزنن و از حق خودشون دفاع کنن، آسونترین راه رو انتخاب می کنن ، در حالی که این کار هیچ وقت گره گشای مشکلات اونها نمی شه . فهمیدی چی گفتم؟
    تند سرم را تکان دادم. مادربزرگ به صورتم نگاه کرد و بعد اثار آخرین قطره اشک را از چهره ام زدود و گفت:
    حالا که متوجه حرفام شدی بلند شو آبی به صورتت بزن. من اصلا موقع گریه کردن نمی تونم مدافع قشنگیت باشم و اون وقت ناچارم با اونهایی که می گن مژگان قشنگترین دختره فامیله مخالفت کنم.
    از لحن حرف زدن مادربزرگ که با طنز و کنایه آمیخته بود لبخند زدم .
    مادربزرگ با شادمانی خندید و گفت:
    خوبه حالا بهتر شد. اما مزگان می خواستم یه چیزی از تو بپرسم.
    آرام گفتم: در مورد چی ؟
    مادر بزرگ ابتدا سکوت کرد وبعد با تانی پرسید : نظرت درمورد مایکل چیه ؟
    حیرت زده پرسیدم: از چه نظر ؟
    مادربزرگ باز سکوت کرد اما با صراحت پرسید:
    تو با اون چه اختلافی پیدا کردی؟ من متوجه شدم که شما دوتا از همون لحظه اول که باهم برخورد کردین یه جورایی با هم درگیر هستین؟این برام خیلی عجیبه می خوام بدونم علت اختلاف شما دوتا چیه؟
    شانه ام را بالا انداختم. مادربزرگ با حیرت نگاه کرد. نمی دانستم باید چه جوابی بدهم. هیچ دلیل و برهان به خصوصی نبوئ. ما باهم اختلاف سلیقه داشتیم و همین موضوع سبب شد بود که باهم کنار نیاییم . لخت شدن مایکل در اتاق، کنجکاوی هایش در مورد آریانف دقتهای موشکافنه اش در مورد برخورد های من و آریان و بیان کردن احساسی که او خیال می کرد آریان نسبت به من دارد، همه سبب شده بود که ما به قول مادربزرگاز همان لحظات اول مدام با هم درگیر باشیم،اما من نمی توانستم از این مطالب سخنی بگویم،چون هیچکدام از این ها پایه ی منطقی نداشت و همه محصول تصورات ذهنی من و مایکل بود.
    مادربزرگ زمانی که سکوتم را دید آن را به حساب این گذاشت که نمی خواهم در این مورد صحبتی کنم. با مهربانی به شانه ام دست زد وگفت:
    باشه. اگه دلت نمی خواد در این مورد حرفی بزنی منم اصرار نمی کنم، اما می خواستم خواهش کنم که با مایکل مهربون باشی . فراموش نکن که اون برای بهره مند شدن از احساسات پاک انسانی و رسیدن به ارامش به ایران اومده و ما تنها کسانی هستیم که می توانیم به اون در این راه کمک کنیم. این قول رو به من می دی که با اون مهربون باشی؟
    سرم را پایین انداخته بودم ودر سکوت به حرفهای مادر بزرگ گوش می دادم. وقتی سخنانش به اتمام رسیدند،نگاهش کردم وگفتم:
    بله قول میدم. و سعی می کنم با اون بهتر کنار بیام.
    مادربزرگ لبخند زد،بعد روی تخت دراز کشید و اشاره کرد پتو را روی او بیندازم. پتو را رویش کشیدم. تشکر کرد و چشمهایش را بر هم گذاشت.
    از اتاق بیرون آمدم . پدر و عمو همچنان گرم صحبت بودند.مادر ومایکل برای استراحت به اتاق هایشان رفته بودند. آرام به طبقه بالا رفتم. باید از آرامش خانواده بهترین استفاده را می بردم. شاید حالا که با خود به این توافق رسیده بودم که در برابر طرز فکر مایکل صبوری نشان دهم ، این فرصت دست می داد که با طیب خاطر به خواندن اشعار تعزیه بپردازم .
    هنوز نیم ساعتی از آمدنم به اتق نگذشته بود که که صدای ضربه ی آرامی که به در اتاقم خورد، مرا که در حال خواندن بودم به خود اورد . آرام گفتم: بفرمائین.
    به در اتاق نگاه کردم . ظاهرا کسی که پشت د راتاق بود عجله ای برای ورود به اتاق عجله ای نداشت. بلند شدم ودر را باز کردم. مایکل بود. در حالی که لبخندی جسورانه کنار لبانش بود گفت:
    می تونم کمی مزاحمت بشم؟
    کلامش بوی صلح ودوستی می داد. با دست در را هل دادم وگفتم:بفرما، خواهش می کنم وارداتاق شدونگاهی به اطراف انداخت بادیدن جعبه ارایش که روی تاقچه بودجلوی ان توقف کردوگفت:
    اومدم که هدیه ام روازتوپس بگیرم .
    با تعجب نگاهش کردم .از دیدن نگاه پرسانم لبخد زد و گفت:
    فکر می کنم یه هدیه اجباری ارزش نگه داشتن نداره. می شه اونو به من پس بدی ؟
    شانه ام را بالا انداختم وجعبه لوازم آرایش را به طرفش گرفتم . دستش را آرام جلو اورد. انگار برای گرفتن آن دجار تردید شده بود. نگاهش را بالا گرفت و به من که لبخند زنان نگاهش می کردم ، چشم دوخت وگفت:
    من می دونم پس گرفتن هدیه کار درستی نیست ، اما نمی خوامتو با گرفتن هدیه ای که بهش نیاز نداری عذاب بکشی . من صبح این رو روی طاقچه دیدم وحدس زدم که سپردن اون به زن عمو برات دشواره. به همین خاطر نمی خوام تو دچار هیچگونه شرم وناراحتی بشی .
    با رضایت وسپاس به مایکل نگاه کردم وگفتم :
    به خاطر لطفی که به من می کنی ازت ممنونم . تو درست حدس زدی . من برای سپردن این به مادر واقعا نیاز به جسارت و شهامت داشتم و حالا خوشحالم که تو با این تصمیمت منو نجات دادی . اما می خوام بدونم تو می خوایی با اون چی کار کنی؟
    خندید وگفت:
    اونو با خودم به فرانسه بر می گردونم. می خوام همیشه به یاد داشته باشم که در دادن هدیه به یه دختر جوون چقدر احمقانه رفتار کردم.
    با این حرف مایکل هر دو با صدای بلند خندیدیم . برای یک لحظه هر دو فراموش کردیم با این کار آرامش ساکنین طبقه پایین را به هم می ریزیم .
    مایکل سریعتر از من متوجه این موضوع شد، دستش را به علامت سکوت بالا آورد و آرام گفت:
    مژگان یادته به من وعده دادی که کمی در مورد قرآن و سوره های آن برام حرف بزنی ؟ سرم را تکان دادم مایکل روی تخت نشست. به سراغ کمد رفتم و قران را بیرون آوردم. زمانی که بر آن بوسه می زدم، مایکل با کنجکاوی و دقت تمام حرکات من را دنبال می کرد.
    روی تخت نشستم و کتاب را به دستش دادم. با احتیاط آن را به دست گرفت و من محو رفتار او شدم . همان گونه که من با احترام قرآن را بوسیده و بر پیشانی نهاده بودم، او هم عمل کرد و با لبخندی روشن به من نگریست.
    تمام ظهر و نیمی از عصر با مایکل از قرآن و سوره های آن و خصوصا وان یکاد..... حرف زدم. او با علاقه وشیفتگی بسیار گوش می کرد وسوالاتش را پی در پی می پرسید. تشنه آموختن بود و برای فراگیری قران از خو بی تابی نشان می داد. او را با اعراب قرآن آشنا کردم و او که مستعد آموختن بود ، بسرعت آموخت که چگونه از تسلط خودش بر زبان فارسی برای خواندن کلمات عربی استفاده کند.
    زمانی که میکل از اتاقم بیرون رفت ،با خستگی لذت بخشی روی تخت دراز کشیدم. از این که بعد از ظهر مفید را سپری کرده بودم در دل احساس شادمانی می کردم . می دانستم ان شب با کتاب قرآنی که از من گرفته بود ،خلوتی عاشقانه دارد چه بسا که تمام شب را غرق در آیات آن شود .زیر نویس معانی کمکش می کرد تا با اشتیاق بیشتری به خواندن معانی آیات بپردازد.
    همان طور که با این تصور لبخند بر لب داشتم، چشمانم با خستگی بر روی هم افتادند. در طول شب بارها صدای نجواهای مایکل را می شنیدم که زمزمه گونه قرآن را تلاوت می کند.
    صبح زمانی که از جلوی در اتاق مایکل عبور می کردم، لحظه ای درنگ کردم. سکوت محض بر فضای اتاقش سایه افکنده بود .آرام اتاقش را باز کردم . خواب بود. خدا می دانست که او تا چه زمانی غرق خواندن قرآن بوده است که حالا این چنین آرام به خواب رفته بود . بر لبانش نقش یک لبخند شوق آمیز به چشم می خورد.
    کتاب قرآن کنار تختخوابش روی میز قرار گرفته بود. آرام قسمت علامت زده را گشودم و خواندم ، سپس آهسته ريالران را بستم و از اتاق بیرون آمدم.
    در طبقه پایین هر کس به کاری سرگرم بود.مادربزرگ ومادر در تکاپوی تهیه نهار ظهر بودند و عمو و پدر در حال آماده شدن برای بیرون رفتن از خانه.
    بسرعت صبحانه ام را خوردم وبه اتاقم برگشتم. سر تا سر ان صبح تا ظهر به خواندن و حفظ کردن نقشم پرداختم. ظهر زمانی که صدای در اتاق مایکل به گوش رسید، من هم از اتاق بیرون آمدم.
    مایکل با دیدنم لبخند زد ویلامم را به گرمی پاسخ گفت. پرسیدم:
    دیشب تا کی بیدار بودی ؟
    چشمان خواب آلودش را به من دوخت وگفت :
    تا سپیده صبح بیدار بودم. آن قدر مشتاق خواندن بودم که خواب از سرم پریده بود.
    همقدم با او از پله ها پایین آمدم. مایکل با شوری خاص گفت:
    به سوره حضرت یوسف رسیده بودم . نمی دونی چقدر عاشق این سوره شدم.
    خندیدم وگفتم :
    به خاطر همینه به این سوره احسن القصص می گن .
    مایکل شادمان از یاد گرفتن این مطلب چند بار آن را تکرار کرد تا به حافظه بسپارد.
    با کنجکاوی پرسیدم:
    برای خواندن به مشکل بر نخوردی ؟
    لبخند زد وگفت چرا خیلی جاها گیر می کردم و نمی دونستم که اون کلمه رو چه طور بخونم. وقتی دیدم مشکل دارم فقط به خوندن معانی کلمات اکتفا کردم و همین هم راضی ام می کرد.
    سرم را تکان دادم . سر میز نهار مایکل با خوشحالی از خلوت عاشقانه شب گذشته و اشنائیش با قران، سخن گفت وما هم با شادمانی به تحول عظیمی که رد فکر و اندیشه اوبه وجود می امد فکر می کردیم.
    پدر همیشه می گفت،« انسانها سرشت پاکی دارند که اگر خوب جهت پیدا کند به کمال می رسد» ومن آنروز این را به عینه دیدم . مایکل اگرچه فرهنگی متفاوت با فرهنگ کشور پدریش داشت، اما فطرت پاک و دست نخورده اش به یاریش آمده و کمکش کرده بود که تفاوت های فرهنگی میان دو ملیت ر به سهولت پشت سر بگذارد و به سوی خوی و خصلت طبعی خودش گرایش پیدا کند.
    آن روز در هنگام شستن ظرفها مایکل به کمکم آمد. در تمام مدتی که مشغول آبکشی ظرفها بود؛از دنیای جدیدی که با آشنا شده بود با غرور و لذت حرف میزد. برق شوق و تحسین رد نگاهش می دخشید. من درشادی هایش شریک بودم و مسرور از اینکه مایکل را متفاوت از روز گذشته می دیدم،مشفقانه به او لبخند زدم.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  16. 2 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    moderator (Monday 3 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...