لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: یک ضرب المثل یک داستان....

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع 4 یک ضرب المثل یک داستان....

    «دوستی بامردم دانانکوست»
    یکی بودیکی نبودغیرازخدای خوب ومهربون هیچ کس نبود.مرددانایی سواراسب شده بودوداشت ازشهری به شهردیگری مسافرت می کرد.وسط راه به چمنزاری خوش وباصفارسیدوچشمش به چنددرخت افتاد.تصمیم گرفت زیرسایه ی درختان کمی استراحت کندوخستگی راه ازتن به درکند مردداناسراسب رابه طرف درختان برگرداندوناگهان متوجه شدباغبان هم درآنجاست وخسته به درخت تکیه داده ومشغول استراحت است.بیلش را کناری نهاده وبادهان باز زیردرخت سیب خوابیده است.مردداناابتداازدیدن باغبان بادهان بازخنده اش گرفت اماجلوی خنده اش راگرفت وباخودش گفت بیچاره حق داردخسته است بهتراست بی سروصداازاسب پیاده شوم تا بیدارنشود.همان طورکه نگاهش به باغبان بودمتوجه شدعقربی ازبین شاخ وبرگهای درخت سیب به زمین افتادویکراست به داخل دهان باغبان خسته وخواب آلودرفت وباغبان نیزبی معطلی آن رابلعید!
    مردداناکه متوجه شدباغبان دروضعیت خطرناکی است فریادزنان ازاسب پیاده شدوبه سمت اودوید.باغبان که هنوزخواب آلودبودازترس دزدان بیدارشدوبادیدن مرددانااولین ضربه ی شلاق رانوش جان کرد!هرچه خواهش کردوفریادزدنامسلمان چرامی زنی پاسخی نشنیدوبازهم به زدن اوادامه دادوناگهان نگاه مرددانابه چندسیب گندیده افتادکه درپایین درخت افتاده بودندوکرمهای کوچک ودرشت ازداخل آن سرک می کشیدند!
    گفت بخورازاین هابخور!باغبان بیچاره گفت اگربخواهم سیب بخورم ازاین میوه های سالم می خورم که زحمتشان راکشیده ام چرابایدمیوه ی گندیده وبدبوبخورم!مردداناباچندضر ه شلاق پاسخش رادادوباغبان تندروی زمین نشست ومشغول خوردن شدهرچه کردنتوانست فروبدهدبا ضربه های شلاق بعدی چندسیب رامجبورشدقورت دهدونزدیک بودحالش به هم بخوردامامردداناهنوزقانع نشده بود!همه ی سیب های گندیده رابه خوردش دادتاراضی شدوباغبان درفرصتی شروع به فرارازدست این مرد زورگوی مزاحم کردکه مردداناراه براوبست وگفت حالابایدبدوی دوراین درختهایی که کاشته ای بایدبدوی!باغبان باالتماس گفت تورابه خدادست ازسرم بردارمگرمن چه بدی درحق توکرده ام که بامن اینگونه رفتارمی کنی؟!حالم ازآن میوه های گندیده به هم می خوردمرددانااعتنایی به سخنان اونکردوشلاقش رابه کارگرفت! باغبان بینواهم ازترس شلاق خوردن بیشترشروع به دویدن دوردرختان باغ کردآن قدردویدکه به گوشه ای افتادوهمه ی آن میوه های گندیده رابالاآوردوباالتماس وگریه وترس به مرد زورگوخیره ماندامامردداناباچنان محبتی به اونگاه می کردکه کتک خوردن هارافراموش کردوتنهاصدای اوراشنیدبه آن میوه های گندیده نگاه کن آیادرآن چه بالاآورده ای عقرب نمی بینی؟!
    باغبان نگاهی به عقرب زشت وبدترکیب کردوازترس به خودلرزید. مردداناماجرای خوابیدن اوبادهان بازوبلعیدن عقرب راتعریف کردوباغبان تمام دردشلاقهایی راکه خورده بودفراموش کردوازمردداناتشکرکرد.
    آری دردوستی بامردم دانااگررنج وزحمت باشدنفع زیادتراست.
    ضرب المثل مشابه:حرف حق تلخ است
    ****************

  2. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), FERiICE (Monday 16 March 2009-1), moderator (Sunday 15 March 2009-1)

  3. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Rofl2

    «آهنگری کاری نداردپهنش کنی بیله دمش رابکشی میله»
    یکی بودیکی نبودغیرازخدای خوب ومهربون هیچ کس نبود.پیرزنی بود که درتمام دنیاثروتی که داشت پسرش بودوعمروزندگی اش رابه پای او ریخته بودبرای همین بسیارلوس شده بودوهیچ کاری راکامل ودرست انجام نمی دادپیرزن که دلش نمی خواست پسرش سربارباشداورابه دنبال آهنگری فرستادتاشاگردآهنگرشودوخلا صه حرفه ای بیاموزد!
    استادآهنگرکه اززندگی پیرزن خبرداشت قبول کردوپسرپیرزن رابه شاگردی قبول کرد.اولین روزکاربه آب آوردن ازسرچشمه وتمیزکردن آهنگری گذشت وروزدومی که پسرکم کم داشت به کارخومی گرفت بیرون آوردن آهن ازکوره رایادش دادوپسرنیزکه ازگرمای آتش بیتاب شده بودکمی مقاومت کردوبی معطلی گوشه ای نشست وتماشاکرد!
    استادآهنگرگفت خوب پسرم حالانوبت توست بایدپتک بزنی وآهن راداخل کوره ی آتش قراردهی وپسرنیزکه تحمل گرمارانداشت گفت من بانگاه کردن هم می توانم خیلی چیزهایادبگیرم!
    استادآهنگرکه دلش به حال پیرزن می سوخت وازقضاپسرک هم تازه به سرکارآمده بوددلش نیامداوراناراحت کندوبااین امیدکه کم کم پسرک به کارعلاقمندمی شودچیزی نگفت وسخت گیری نکرد.
    دوسه روزگذشت واستادآهنگرمتوجه شدپسرک دیگربه سرکارآهنگری نمی آید.چون درآهنگری خیلی گرفتارسفارش مشتری هابودقاصدی فرستادکه ازحال و روز پسر خبر بگیرد شایدمریض شده است!بعدازمدتی قاصدبه همراه پیرزن به آهنگری برگشت.آهنگرمتوجه شدپیرزن ناراحت نیست وخلاصه خیالش راحت شدکه پسربیمارنیست خیالش راحت شدوگفت پسرشماکه بیمارنیست پس چرابه سرکارش نمی آید؟!
    پیرزن گفت دست شمادردنکندپسرم می گویدکاملاآهنگری رابلداست وخودش می تواندآهنگری بازکند!
    استادآهنگرباتعجب نگاه کردوگفت همین دوسه روزیادگرفته من که استاد هستم هنوزفوت وفن کاررابلدنیستم آن وقت چگونه این حرف رامی زند؟!
    پیرزن باسادگی جواب دادپسرمن بسیارباهوش است می گویدآهنگری کاری نداردآهن راتوی کوره می گذاری تاداغ شودوقتی داغ شدآن رااز توی کوره درمی آوری تاباکمک چکش آن رابکوبی وبعدبه سرش می کوبی اگردمش رادرازکنی میله های آهنی می شود واگرپهنش هم بکنی که بیل درست می شودودیگرکاری ندارد!
    آهنگرازاین استدلال به خنده افتادوگفت همین طوراست برای پسرت اسفند دود کن که اوراچشم نزنندوپیرزن فهمیدکه پسرش تنبل ونازپرورده است وبه خاطرسختی کاربه سرکارنیامده است.
    ضرب المثل مشابه:ازکلاه مالی فقط پف آب زدنش رابلداست وکارنیکوکردن ازپرکردن است.
    **************************



  4. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), FERiICE (Monday 16 March 2009-1), moderator (Monday 16 March 2009-1)

  5. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Laughing2

    «آن هادونفربودندهمراه ماصدنفربودیم تنها»
    یکی بودیکی نبودپادشاهی بودبه نام ناصرالدین شاه.پادشاه مشغول پادشاهی وعیش ونوش بودکه قاصدان شیرین خبربرایش خبری آوردندچه نشسته ای که دزدان سرگردنه دارندپدرمردم رادرمی آورندفکری بکن!
    مسافران بسیاری به این جاآمده اندوازدزدیدن اموالشان گله وشکایت دارند شاه پرسیدچندنفرمی شوندقاصدهم سری تکان دادوگفت بااین اوضاع غارت بایددزدان10نفری باشند!
    شاه سری به نشانه ی تادیب تکان دادوگفت پدرشان رادرمی آورم 10نفرند شما100نفربفرستیدتاخدمتشان برسندهمین الان حرکت کنیدوبه من هم گزارش بدهید.
    سربازان لباس جنگ پوشیدندوبه طرف گردنه ی حیران به راه افتادند تا دزدان راکت وکول بسته تحویل دهند.گردنه ی حیران که رسیدند سربازان ازخستگی سه روزحرکت روی زمین ولوشدندامافرمانده به آنهانهیب زد:حالاوقت استراحت نیست فرمان شاه است وبایدهمین الان حمله کنید!سربازان هرکدام بهانه ای آوردندمن مریضم من تب دارم من نمی توانم راه بروم من خوابم می آیدمن تشنه ام من گرسنه ام!!من تفنگم باروت نداردمن بادزدهاکاری ندارم ازمن که چیزی نبرده اند چرا باید با چند دزد درگیر شویم و....!!!
    فرمانده که دردلش خیال ارفاق وترفیع درجه داشت کمی دمغ شدامابه روی خودش نیاوردامابه ظاهربادل آنهاراه آمدودستوردادچادری بزنند واتراق کنند وخلاصه خستگی راه ازتن به درکنندتابهانه ای باقی نماند!
    دزدان که ازقضای روزگار2نفرهم بیشترنبودندازبالای کوه حرکات آنان رازیرنظرداشتندوبعدازاین که حرفهایشان راشنیدنددل وجگرشیرپیدا کردندویکدل شدندباآن همه سربازخسته وبیزارازجنگ تاآخرین توان بجنگند!
    بله!زمان جنگ رسیدوسربازان بابی میلی ودودلی به هرطرف نگاه می کردندکه دزدان کی ازراه برسندوازخداکه پنهان نیست ازشماچه پنهان می خواستندجانشان رابردارندود بروکه رفتی!!
    امادزدهاامانشان ندادندودرفرصت مناسب حمله کردندوتفنگهاولباسهاو وسایل سربازان رابرداشتندوبه بالای کوه رفتندودوباره سنگرگرفتند!
    سربازان بیچاره که زخمی شده بودندخیلی ناراحت شدندوبه نزدفرمانده رفتندوفرمانده سربازان دیگری رافرستادواین جنگ اجباری دوباره منجر به زخمی شدن گروهی دیگرازسربازان شدوخلاصه به پادشاه خبردادند که چه نشسته ای که تعداددزدهافقط2نفراست و100نفرازسربازان دلاورتونتوانسته اندآنهارااسیرکنند!!
    فرمانده به نزدناصرالدین شاه رفت وماجراراگزارش داد شاه باخشونت پرسیدشما100نفربودیدوآنه2نفر چگونه شکست خوردید
    فرمانده مکثی کردوگفت قربان آنها2نفربودندهمراه ما100نفربودیم تنها چگونه شکست نخوریم!!پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):
    ضرب المثل مشابه:مورچگان راچوبوداتفاق شیرژیان رابدرانندپوست
    ***********************





  6. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), moderator (Monday 16 March 2009-1)

  7. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع pang

    «گرملک این است وگراین روزگار
    زین ده ویران دهمت صدهزار»
    روزی بودوروزگاری بودغیرازخدای مهربان هیچ کس نبود.هرکی بنده ی خداست بگه یاالله!پادشاهی بودبه نام انوشیروان.گروهی ازهمین بادمجان دورقاب چین هابرایش اسم ورسم درآورده بودندانوشیروان عادل که خلاصه::icon_pf2 (56):
    حسابی درزمانه ی اوبره وشیر،ازیک چشمه می نوشندوآزار نمی بینند! اماازخداکه پنهان نیست ازشماچه پنهان وضع مردم خیلی خراب بود فقر و بیماری بیدادمی کردوکسی جرات نمی کردبه انوشیروان عادل بگویدمردم ازدست توبیچاره شده اندوخلاصه کی می میری!تاراحت شویم اما نوشیروان وزیرعاقل وخردمندی داشت که منتظرفرصتی بودشاه رااز این دوستان یاهمان مگسان دورشیرینی دورکندوحقیقت رابه چشم هوش به سمع ونظرشاه برساند!پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    فرصتی برای شکارپیش آمدودرجستجوی آهویی زیباانوشیروان و همراهان اسب تاختندوتاختندوتاختندتاحسا بی ازپاافتادند!
    بیشترهمراهان ازتعقیب آهوخسته شدنداماوزیرداناشاه رارهانکردوبه همراهش اسب تاخت رفتندتاازآبادی ودوستان فاصله گرفتندوبه جایی رسیدندکه قبلا روستایی پررونق بوداماباگذرایام وخشکسالی وبدبختی به ویرانه ای مبدل شده بود..پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):.
    انوشیروان به وزیرعاقل نگاه کردوگفت این جادیگرکجاست بوی مرگ می دهد!وزیرکه فرصت رامغتنم شمرده بودگفت کاش فردی این جابود ومی پرسیدم!
    انوشیروان عادل به بالای ویرانه ی خانه ای نگاه کردوگفت ای وزیر باهوش!توبایدزبان این دوجغدراکه بالای ویرانه هانشسته اندبدانی زودباش بگوچه می گویند؟!پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):
    وزیرداناشوخی پادشاه رادریافت وگفت اتفاقاجغدهادارنددرباره ی همین ویرانه صحبت می کنند اجازه دهیدبیشترگوش دهم وبرایتان بگویم!
    وزیرهوشیارآهسته وپاورچین نزدیک شدومدَتی گوش دادوبرگشت اما قیافه ای بسیارغمگین وناراحت داشت!پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    شاه که وزیرراغمگین دیدگفت خوب چه می گفتند؟!مامنتظریم!
    وزیرکه فرصت مناسبی برای سخن گفتن ودادن گزارش ازاوضا ع مملکتی یافته بودمقداری مکث کردوگفت من ازاین می ترسم که ازمن برنجیدو ناراحت شویدویابادست خودم حلقه ی داررابه گردن آویزم!
    شاه ازاین سخنان وزیربیشترمشتاق فهمیدن ماجراشدوگفت نترس ای وزیرباهوش من می خواهم بشنوم وهیچ سیاستی نخواهم کرد!
    وزیرگفت این دوجغدبرای فرزندانشان به دنبال همسرمی گشتند وبرسر مهریه بحث می کردندجغداول می گفت مهریه باید10ویرانه باشد چون ما جغدها عاشق ویرانه هستیم وجغددیگرهم خندیدوگفت تازمانی که این پادشاه است واوضاع مملکت این گونه است من100روستای ویرانه به تو و دخترت خواهم داد!پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (34):پارسیان (شاپرزفا)
    انوشیروان که بادقَت به حرفهای وزیرش گوش می دادگفت واقعا این حرفها رامی زدند وزیرنفس راحتی کشیدوگفت ناراحت نباشیدقربان معامله ی جغدهاسرگرفت وآنهاوصلت کردند!پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    شاه باعجله به شهربازگشت تاسروسامانی به اوضاع آشفته بدهد.
    ضرب المثل مشابه:نه آب ونه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی
    ************************





  8. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)

  9. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Thumb

    به نام خدایکی بودیکی نبودغیرازخداهیچ کس نبودروزی بودوروزگاری بود .کریم خان زندحاکم عادل وخداشناس وتواناوخلاصه کاردانی بودکه هرچی تعریفش کردیم کم گفتیم برسرزمین ایران حکومت می کردقبل ازکریم خان زندبین ایران ودولت عثمانی جنگ بود وکریم خان زند خداخدامی کردهرچه زودترریشه ی این جنگ وویرانی کنده بشه وخلاصه ازصلح وامنیت خیلی خوشش می اومد برای همین تامی تونست سعی می کردبانرمش ومهربانی بادولت عثمانی کناربیادوباتموم این حرفها محکم وایسته وامتیازالکی به حریف واگذارنکنه!
    عثمانی هاهم که فکرمی کردندایران دم ودستگاه درست وحسابی نداره نماینده ای فرستادندتابه قول معروف باهمون روش قدیم ازایران امتیاز بگیرند وایام به کام خودشون وسردمداراشون باشه!!پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):
    امااین بارحسابی زده بودند به جاده خاکی وکریم خان که اظهارات نماینده ی عثمانی راشنیدباتوپ وتشربه نماینده ی عثمانی که باغرورایستاده بود گفت:احترام الان من به خاطرمهمان بودن شماست وگرنه الان که من سرکارهستم اجازه ی گرفتن یک وجب ازخاک ایران رو،به شمانمی دم بهتره شماهم بریدوپشت سرتون روهم نگاه نکنیداگه برای این کاراومدید!
    نماینده ی عثمانی یه نگاهی ازهمون نگاههای عاقل اندرسفیه کردوباقیافه ی حق به جانبی دست بردداخل کیسه ای که همراش بودویه مشت ارزن روی زمین ریخت وگفت:
    افرادلشکرعثمانی مثل این دونه های ارزن می مونن!!امتیازندادی حسابت بااین دونه های ارزن بی شماره که دمارازروزگارتووحکومتت درمی آرن انگارمساله جدی بودوکریم خان داشت واردمبارزه ای می شدکه فی الفور باید جواب می دادواحسنت به شجاعت کریم خان که قاه قاه خندیدوگفت:
    دوستان زودبریدویه خروس برام بیارین!!پارسیان (شاپرزفا)
    ایرانیان فرهنگ دوست وشیفته هم مثل اجل معلق دویدندورفتندیه خروس نازکاکل زری آوردن!(خروس لاری نبود؟!!)
    کریم خان هم بازرنگی ورندی خروس روکنارارزن هاگذاشت وبه نماینده ی عثمانی که چشاش داشت ازحدقه بیرون می زدنگاه کردوگفت:
    خوب نگاه کن وبراشون خبرببردست خالی برنگردیپارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):!
    کریم خان خروس روگذاشت روی زمین وخروس هم ازخداخواسته تمامی ارزنهاروتویه چشم به هم زدم هپلی هپوکردوچیزی باقی نذاشت!
    کریم خان به نماینده ی عثمانی نگاه کردوگفت:برو!بگوارزن عثمانی خروس ایرانی(والااین خروس لاری بوده!!)
    لشکرشمابی شماره وماهم خروس جنگی داریم که چشماتونو ازحدقه درمی آرن برو!!پارسیان (شاپرزفا)
    فرستاده ی عثمانی فهمیدکه ازاین نمدکلاهی نصیبش نمی شه ودست ازپا درازتربرگشت وگزارش دادتاحساب کاردستشون بیاد!!پارسیان (شاپرزفا):icon_pf2 (56):
    ضرب المثل مشابه:جواب های هوی است
    و:یکی مردجنگی به ازصدهزار
    ***********************

  10. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)

  11. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,061 بار در 4,522 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    یکی بودیکی نبودهرکی بنده ی خداست بگه یاالله.یک گروهی زندانی بودندکه شب وروزدست به دعابرمی داشتند
    وخداخدامی کردندزودتربی گناهی شون ثابت بشه واززندون آزادبشن برن سرخونه زندگیشون.
    کسانی که زندانی بودندبه رضایت گرفتن ازشاکی وخلاصه جونم براتون بگه:
    «آزادی»فکرمی کردندواگه آزادمی شدنددیگه پشت سرشون هم نگاه نمی کردند!

    امایه زندانی بودکه خیلی اززندان بدش نمی اومدمحکومیتش که تموم می شد
    نقشه ای می کشیدکه زودترزندونی بشه!(عجیبه نه!)
    نگهبان زندان که فکرمی کرداین باباریگی توکفش داره تصمیم جدی گرفت که این دفعه
    اگه آدم بکشه هم اجازه بدن بره بیرون!!
    خوب مدت محکومیت تموم شدویک روزصبح زوددیدندسروصدای زندانی هابلندشدهمه فهمیدندکه بله!
    همون زندونی که نمی خواست به هیچ قیمتی اززندون بره وخلاصه فکرآزادی نبودکه نبودشلم شوربایی راه
    انداخته بوداون سرش ناپیدا!
    رئیس زندان که می دونست خیال وفکرزندانی چیه اونوبه دادگاه نفرستادوشروع به تحقیق کرد....
    بله زندانی راحت طلب اومده بوددعوایی ساختگی راه انداخته بودوپتوووسایل زندونی هاروآتیش زده بود!
    زندانی خیلی خوشحال بودکه دستگیرشده ومی تونه دوباره بمونه وزندانی بشه!
    امانگهبان زندان ورئیس زندان متَحدشدندوتصمیم گرفتندچشم روی هم بذارن و ردش کنن بره!
    زندانی که انتظارنداشت بااین کاربازآزادبشه کمی این پاواون پاکردوگفت:
    حالانمی شه جناب رئیس بازاین جاباشم؟!
    رئیس زندان باکنجکاوی پرسید:یعنی تونمی خواهی آزادبشی؟!
    نگهبان زندان هم گفت:
    بایدبه مابگی براچی می خوای بمونی؟!
    زندانی خنده ای کردوگفت:
    جناب نان این جاآب این جاآش این جا لواش این جا
    کجابروم بهترازاین جا؟!
    ازاین جاکه برم بیرون بایدزحمت بکشم یه لقمه نون پیداکنم این جااین همه زحمت وناراحتی ندارم...
    اگرهم آزادشدم مطمئن باشیدکاری می کنم دوباره برگردم همین جا!
    بله دوستان آدمهای تنبل وراحت طلب که زندگی شون مثل همین زندانی به دردنخوروبی فایده است
    خداکنه این ویروس تنبلی توتن هیچ زنده ای نیفته!
    ضرب المثل مشابه:نان گدایی راگاوهم بخوردپی شخم زدن نمی رود
    *************

  12. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Friday 27 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...