دزدي به خانه پارسائي درآمد چندانكه جست چيزي نيافت، دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گليمي كه بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنيـدم كه مردان راه خداي
دل دشمنـــان را نكــردنـــد تنــگ

تـرا كي ميسّر شود اين مقام
كه بــا دوستانت خلاف است و جنگ
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده.پیر مردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت : چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم : چون روم که نه پای رفتن است. گفت : این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند : رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کاربند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب
و اشتری آهسته می آورد شب و روز

ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروي . باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي كرد . پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت : اي پدر ، كوتاه خردمند به كه نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.

اقل جبال الارض طور و انه
لاعظم عندالله قدرا و منزلا

آن شنيدي كه لاغري دانا
گفت بار به ابلهي فربه

اسب تازي و گر ضعيف بود
همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و اركان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد

هر پيسه گمان مبر نهالي
شايد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود . چون لشكر از هردو طرف روي درهم آوردند اول كسي كه به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :

آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري

كان كه جنگ آرد به خون خويش بازي مي كند
روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكري

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان كاري بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :

اي كه شخص منت حقير نمود
تا درشتي هنر نپنداري

اسب لاغر ميان ، به كار آيد
روز ميدان نه گاو پرواري

آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك . جماعتي آهنگ گريز كردند. پسر نعره زد و گفت : اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و به يك‌ بار حمله آوردند . شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند.

كس نيابد به زير سايه بوم
ور هماي از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالي به جواب بداد. پس هر يكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه و نزاع برخاست كه : ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.

نيم ناني گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمي دگر

ملك اقليمي بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمي دگر
يكي از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو بركنند و از ده بدر كنند. مسكين برهنه به سرما همي‌رفت، سگان در قفاي وي افتادند خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند در زمين يخ گرفته بود عاجز شد. گفت اين چه حرامزاده مردمند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد گفت اي حكيم از من چيزي بخواه. گفت جامه خود مي‌خواهم اگر انعام فرمايي. رضينا مِن نوالِكَ بالرَحيلِ*.

اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

سالار دزدان را براو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني براو مزيد كرد و درمي چند.


*رضينا مِن نوالِكَ بالرَحيلِ = از عطاي تو به كوچيدن و رفتن خشنوديم
عالمي معتبر را مناظره افتاد با يكي از ملاحده لعنهم الله علي حده. و به حجت با او بس نيامد؛ سپر بينداخت و برگشت. كسي گفتش: تو را با چندين فضل و ادب كه داري با بي‌ديني حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ؛ و او بدينها معتفد نيست و نمي‌شنود. مرا شنيدن كفر او به چه كار آيد.

آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهى
آنست جوابش كه جوابش ندهى
يكي از حكما را شنيدم كه مي‌گفت: هرگز كسي بجهل خويش اقرار نكرده است مگر آن كس، كه چون ديگري در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز كند.

سخن را سر است اى خداوند و بُن
مياور سخن در ميان سخُن

خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
سحبان وائل را در فصاحت بي‌نظير نهاده‌اند. بحكم آنكه بر سر جمع، سالي سخن گفتي لفظي مكرر نكردي. و گر همان اتفاق افتادي، بعبارتي ديگر بگفتي. وز جمله آداب ندماء ملوك يكي اينست.

سخن گرچه دلبند و شيرين بود
سزاوار تصديق و تحسين بود

چو يكبار گفتي مگو باز پس
كه حلوا چو يكبار خوردند بس
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر ؛ چندان که در محافل دانشمندان نشستی ،

زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی.گفت:ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و

شرمساری برم.


نشنیدی که صوفیی می کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟

آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی برو بگذشت. گفت:تو را مشاهره چند است!

گفت :هیچ . گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت : از بهر خدا می خوانم. گفت : از بهر خدا

مخوان.
گر تو قرآن بر این نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده.پیر مردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت : چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم : چون روم که نه پای رفتن است. گفت : این
نشنیدی که صاحبدلان گفته اند : رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کاربند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب
و اشتری آهسته می آورد شب و روز

عابدی را حکایت کنند که : شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی . صاحبدلی شنید و گفت : اگر نیم بخردی و بخفتی ، بسیار ازین فاضل تر بودی.

اندرون از طعام خالی دار
تا درو نور معرفت بینی

تهی از حکمتی، به علت آن
که پری از طعام تا بینی
بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که : اعدا عدوِّکَ نفسُکَ التی بین جنبیک . گفت : به حکم آنکه هر آن دشمن را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را ، که چندان که مدارا بیش کنی ، مخالفت زیادت کند.


فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن
و گر خورد چو بهایم ، بیوفتد چو جماد

مراد هر که بر امر تو مطیع گشت
خلاف نفس که فرمان دهد ، چو یافت مراد
وقتی به جهلِ جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی.

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن

گر از عهد خُردیت یاد آمدی
که بی چاره بودی در آغوشِ من،

نکردی درین روز بر من جفا
که تو شیر مردی و من پیر زنی
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز**** دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ **** کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید **** حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نماند به کس **** دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت **** که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک **** چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

بالای سرش ز هوشمندی **** می‌تافت ستاره بلندی

فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست


ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

توانم آنکه نیازارم اندرون کسی **** حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست **** که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند **** مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شپّره چشم **** چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان **** کور بهتر که آفتاب سیاه
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان کشتی آویخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید **** معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف **** از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر**** تا آن که دو چشم انتظارش بر در
دو برادر يکی خدمت سلطان کردی و ديگر به زور بازو نان خوردی. باری اين توانگر گفت درويش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهايی يابی؟ که خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به که کمر شمشير زرين بخدمت بستن.
به دست آهك تفته كردن خمير

به از دست بر سينه پيش امير

عمر گرانمايه در اين صرف شد

تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا

اى شكم خيره به نانى بساز

تا نكنى پشت به خدمت دو تا

کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.
یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنّون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله صدّیقان بودمی

ور وزیر ازخدا بترسیدی ***** همچنان کز ملک، ملک بودی

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که ترا بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه[148] آن بر تو جاوید بماند.

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد **** در گردن او بماند و بر ما بگذشت

وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را جه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولی تر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم.

اگر خود روز را گوید شبست این***** بباید گفتن آنک ماه و پروین
یکی از وزرا به زیر دستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد همگان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند وبزرگان شکر سیرت خوبش بافواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت صاحب دلی برین اطلاع یافت و گفت

پختن دیک نیک خواهان را***** هر چه رخت سراست سوخته به
یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاهست و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون. صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش بر آمد، پرسیدندش چه دیدی ؟گفت مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همین مثال دارد

مهتری در قبول فرمان است ***** ترک فرمان دلیل حرمان است
ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح صاحب دلی برو گذر کرد و گفت

زورت ار پیش می‌رود با ما ****با خداوند غیب دان نرود

حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان.

به هم بر مکن تا توانی دلی ***** که آهی جهانی به هم بر کند
چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز***** که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

ناسزایی را که بینی بخت یار***** عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز ***** با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ***** ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار*****پس به کام دوستان مغزش بر آر
يکی از بزرگان گفت : پارسايی را چه گويی در حق فلان عابد که ديگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب نمی بينم و در باطنش غيب نمی دانم .
هر كه را، جامه پارسا بينى

پارسا دان و نيك مرد انگار

ور ندانى كه در نهانش چيست

محتسب را درون خانه چكار؟




درويشى ديدم كه سر بر آستان كعبه نهاده و روى بر زمين مى‏ماليد و مى‏ناليد و مى‏گفت: يا غفور و يا رحيم، تو دانى كه از ظلوم چه آيد كه تو را شايد
عذر تقصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت و من بنده اميد آورده‏ام نه طاعت و به دريوزه آمده، نه به تجارت.
گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى بر آنم
* * *
بر در كعبه سائلى ديدم
كه همى‏گفت و ميگرستى خوش
مى‏نگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش


شبى در بيابان مكّه از غايت بى‏خوابى پاى رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربان ‏را گفتم دست از من بدار.
پاى مسكين پياده چند رود
كز تحمّل ستوه شد بُختى
تا شود جسم فربهى لاغر
لاغرى مرده باشد از سختى
گفت اى برادر، حرم در پيش است و حرامى از پس، اگر رفتى بردى و اگرخفتى مُردي.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت
شب رحيل، ولى ترك جان ببايد گفت


پياده‏اى سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد، همراه ما شد و خرامان همى‏ رفت و مى‏گفت:
نه بر شترى سوارم، نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت، نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانى معدوم ندارم
نفسى مى‏زنم آسوده و عمرى به سر آرم
اشتر سوارى گفتش: اى درويش كجا مى‏روى؛ برگرد كه بسختى بميرى. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسيديم، توانگر را اجل فرا رسيد. درويش به بالينش آمد و گفت: ما به سختى نمرديم و تو بر بُختى ‏بمردى.
شخصى همه شب بر سر بيمار گريست
چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست
* * *
اى بسا اسب تيزرو كه بماند
خرك لنگ جان به منزل برد
بس كه در خاك تندرستان را
دفن كردند و زخم خورده نمرد



وقتى در سفر حجاز طايفه‏اى جوانان صاحبدل، همدم من بودند و همقدم. وقت‌ها زمزمه كردندى و بيتى چند محقّقانه بگفتندى و عابدى در سبيل منكر حال درويشان بود و بى‏خبر از درد ايشان، تا برسيديم به نخيل بنى هلال، كودكى از حىّ عرب بدر آمد و آوازى برآورد كه مرغ هوا از طيران در آورد و اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و راه بيابان گرفت. گفتم: اى شيخ سماع در حيوان اثر كرد و ترا همچنان تفاوتى نمى‏كند.
دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى
تو خود چه آدميى كز عشق بى‌خبرى
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست ترا كژ طبع جانورى
* * *
به ذكرش هر چه بينى در خروش است
دلى داند درين معنى كه گوش است
نه بلبل بر گلش تسبيح‏خوانى ست
كه هرخارى به تسبيحش زبانى ست

خرقه‏پوشى در كاروان حجاز، همراه ما بود. يكى از امراى عرب مر او را صد دينار بخشيده بود تا نفقه عيال كند. ناگاه دزدان خفاجه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بى‏فايده برآوردن.
گر تضرع كنى و گر فرياد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش كه برقرار خود مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم مگر آن ‏معلوم ترا نبردند؟ گفت بلى بردند وليكن مرا با آن چندان الفتى نبود كه به ‏مفارقت آن خسته دل باشم.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كارى ست مشكل


سالى نزاع در ميان پيادگان حاج افتاد و داعى هم در آن سفر پياده بود.انصاف، در سر و روى يكديگر افتاديم و داد فسق و جدال بداديم،كجاوه‏نشينى را شنيديم كه با عديل خود همى‏گفت: يا للعجب! پياده عاج چون‏عرصه شطرنج به سر مى‏برد فرزين مى‏شود، يعنى به از آن مى‏شود كه بود و پيادگان حاج عرصه باديه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
كو پوستين خلق به آزار مى‏درد
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك
بيچاره خار مى‏خورد و بار مى‏برد

شيادى گيسوان برتافت كه من علويّم و با قافله حجاز به شهر درآمد كه ازحج مى‏آيم و قصيده‏اى پيشِ ملك برد كه من گفته‏ام. يكى از ندماى ملك كه ‏در آن سال از سفر آمده بود، گفت: من او را در عيد اضحى در بصره ديدم، ‏حاجى چگونه باشد؟! ديگرى گفت: پدرش نصرانى بود در ملاطيه، علوى ازكجا باشد و شعرش را در ديوان انورى يافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفى‏كنند كه چندين دروغ چرا گفت. گفت: اى خداوند روى زمين، سخنى ديگر بگويم اگر راست نباشد، به هر عقوبت كه فرمايى سزاوارم. گفت آن چيست؟
گفت
:
غريبى گرت ماست پيش آورد

دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ

گر از بنده لغوى شنيدى مرنج

جهانديده بسيار گويد دروغ

ملك بخنديد و گفت: از اين راست‏تر سخن در عمر خود نگفته‏اى. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهيا دارند تا به دلخوشى برود